سلام

۱.همین که بعد از گذشت این همه مدت از جام جهانی ، هرچی میگردیم

هیچ اثری از خاطرات جام جهانی مون رو اینجا مشاهده نمی کنیم ، نشون

میده که خیلی وقته سر نزدیم به این وبلاگ طفلکی.

ایامی که حسرت جشن گرفتن توی خیابون به دلمون موند و ما تا فینال

بازیها ، هر شب از بابایی پرسیدیم که :

"اگه این بازی تموم بشه ، میریم جشن یا نه؟"

ایامی که وقتی اونجوری می نشستیم پای دیدن فوتبال و ازمون می پرسیدن :

 " طرفدار چه تیمی هستین؟"

بی تعارف جواب می دادیم :

" طرفدار تیمی که برنده بشه."

ایامی که وقتی تلویزیون داشت مصاحبه با یه فوتبالیست معروف رو نشون

میداد و مانا از بابایی پرسید که :

" این کدوم بازیکنه ؟"

و بابایی جواب داد که :

" این بهترین بازیکن دنیاس"

و مانا پرسید که :

" یعنی از مسی هم بهتره ؟"

و بابایی یه جوری بهش نگاه کرد که انگار فقط خودش حق داشته مسی رو

بشناسه .

۲.این روزا غلظت معنویات و معرفت شناسی در خونمون اونقده بالا رفته که

دیگه سوالاتمون هم از محدوده :

" شام چی داریم ؟" و "پس کی میریم پارک ؟" و " کی میریم رستوران؟" و ...

بدل شده به سوالاتی در مایه های :

" خ.د.ا مرده یا زن؟"

"پیامبرها هم ح.م.و.م میرفتن یا نه؟"

" توی بهشت هم ج.ی.ش و ... میشه کرد یا نه ؟"

 و کلی سوال غیرقابل انتشار در فضای عمومی که خونواده ها توش رفت و آمد

میکنن.

تازه مانا چندوقت پیش به این نتیجه رسیده که قبل از اینکه بصورت دائمی بره

بهشت و اونجا اطراق کنه ، بد نیس یه سری به جهنم بزنه ، ببینه اونجا چه شکلیه؟

خیلی هم جدیه روی این تصمیمش.

۳.همین فضای معنوی ، حتی روی اعتراضاتمون هم تاثیر گذار بوده ، به نحوی که

یه بار مانا داد زد که :

" میخوان همه چیز رو تحت کنترل خودشون بگیرن . انگار خدا هستن."

خداییش دیگه خیلی معنوی بود این اعتراض.

شایدم هم اثرات اون روزه های کله گنجشکیه یه روز در میون ما بوده باشه.

۴.و با توجه به اینکه اگه همینجور از مانا بگم ، نقشم در وبلاگ کمرنگ میشه ، یه

دوتا خاطره پاستوریزه هم از خودم بگم بدک نیست.

امان از اون روزی که مامانی بعد از این که دید گوشت توی بشقاب من نیست ، یه

تیکه گوشت گذاشت توی بشقاب من و صدای من رو برد بالا که :

"مگه من بهت هشدار نداده بودم که اگه گوشتم رو تموم کنم دیگه گوشت نمیخوام؟"

و همه یهویی یه جوری به من نگاه کردن که انگاری دارن به یه "مرفه بی درد بی نیاز

از یارانه" نگاه میکنن.

۵.ما کلا از اولش سعی کردیم وارد س.ی.ا.س.ت نشیم و به همین خاطر حرجی بر ما

وارد نیست اگه وقتی می شنویم که عمو محسن رفته سربازی ، برگردیم بگیم که :

" یعنی الان توی ق.ص.ر.ه و داره به پ.ا.د.ش.ا.ه خدمت میکنه؟"

گفتیم که کل آشنایی ما با این موارد ، محدود میشه به همون کتاب قصه های شاه و 

پریون که می خونیم.

۶.یه چندتایی هم عکس بعنوان حسن ختام و بگم که حسن ختام عکسها هم خودمم .