سلام

۱.وقتی من به بابایی میگفتم که :

"بیا برو توی شرکت آقاجون کار کن ."

و مانا هم به بابایی پیشنهاد میکرد که:

" بهتره بری بانک کار کنی ، جون پول زیاد بهت میدن ."

همه اش بخاطر اینه که ما دلمون نمیخواست بعد از ۴۰ روز ، دید و بازدید عید رو

 بی خیال بشیم و دل از اون همه سرگرمی و تفریح و مهمونی و فامیل و ... بکنیم

و دوباره برگردیم به جایی که ۷۵۰ کیلومتر دورتره از اینهمه دلخوشی.

این هم که ما بعد از گذشت یه هفته از بازگشت غمبارمون ، هنوز هم بهونه شمال

رو میگیریم و دلتنگیهامون گاهی بصورت اشک از دیده سرازیر میشه ، نه بخاطر اینه

که محلات شهر بدیه ، بلکه به خاطر همه دوستان و فامیلاییه که اینجا نیستن و شاید هم

بخاطر اون حیاط بزرگ و سرسبز و قشنگیه که وقتی بابایی می خواست بدونه که چقدر 

دوسش داریم و ما گفتیم " به اندازه حیاط خونه مامان سید " ، کاملا متوجه شد که خیلی 

خیلی خیلی زیاد دوسش داریم.  

۲. حالا هم که با این همه دلتنگی اومدیم اینجا و مستقر شدیم ، مانا خانوم نمیذاره که

 بی خیال خاطراتمون بشیم و به روال اون ۴۰ روز ،هی میره ومیاد و میپرسه که :

"امشب کجا میخوایم بریم مهمونی؟" 

۳. برای اینکه یه بار ، بر اثر پریدن از روی میز غذاخوری ، تا چند روز نتونی راحت راه بری

، یه بار بر اثر پریدن از روی تاب ، گونه ات محکم بخوره به میله فلزی و یه طرف صورتت

کبود بشه واسه چندین روز و  هر روز هم جای یه کوفتگی، روی دست و پات پیدا بشه

و همه اینها هم در شرایطی باشه که ملت چهارچشمی مواظبت هستن و چندین بار هم

به موقع مانع صدمه دیدنت شدن ، لازم نیست که یه پسر شیطون و با انرژی مازاد باشی.

همین که اسمت "مانا" باشه هم کافیه. 

۴.اینکه مامانی ، هر از چندگاهی ، یه تیکه موی کنده شده،  از دور و بر اتاقها پیدا میکنه ،

 هیچ ربطی به مناقشات مابین ما دو تا خواهر و تبعات اون نداره عمرا.

یکسانی رنگ موهای یافته شده با موهای ما هم احتمالا پاپوشیه که دوختن واسه ما یا

حتی بعید هم نیست که ناشی از تفاوت های فرهنگی باشه. 

۵.اونهایی که سابقه داشتن دخترعمو رو دارن ، لطف کنن آداب برخورد با یه دخترعموی

تازه به دوران رسیده رو واسه ما که دختر عموهای تازه تاسیس  هستیم ارسال

کنن تا ما بتونیم سنگ بنای روابطمون رو با روناک خانومی از همین اول درست بنا کنیم.

۶. با توجه به تقاضای مکرر هموطنان گرامی و نظر به تکریم همیشگی دوستان در این 

وبلاگ ، واسه آخرین بار تصمیم گرفتیم خودمون رو یه جوری بهتون معرفی کنیم که دیگه

راحت بتونین ما رو از هم تشخیص بدین.

از این رو اعلام می نمائیم که اون خاتونی که رنگ لباسش سبزه ماناست و اون یکی رو

هم که مشاهده میکنین که چه خانوم باشخصیتیه ،خودتون حدس بزنین .