عاشقانه ای برای تولد

سلام

۵ ساله شدیم .

به همین سادگی

به همین خوشمزگی.

نمی دونیم که مث یه سری از سن ها ، چیزی به اسم بحران ۵ سالگی

هم وجود داره یا نه؟

ولی به هر حال ، چه باشه و چه نباشه ، باستحضار می رساند که در ما

اثری از این بحران نیست.

۲.بابایی هم این وسط جوزده شده و این شعر رو واسمون سروده و کلی

مارو شرمنده اخلاق ورزشی خودش کرده.

چیکار کنیم دیگه.

همیشه که قرار نیست مامانیا قربون صدقه دست و پای بلورین بچه هاشون

برن ،بعضی وقتها هم این وظیفه رو به بابایی ها تفویض میکنن.

و حالا این شما و این هم شعری اختصاصی به افتخار ما :

خدا لبخند زد ، با لطف خود ما را نشان کرد و

پذیرای دو تا از دختران آسمان کرد و

 

برای آخرین روز از نخستین ماه پاییزی

شما را که پری بودید ، بر ما میهمان کرد و

 

خدا می خواست ردی از خودش بر جای بگذارد

و در چشمانتان رد نگاهش را نهان کرد و

 

کمی از مهر خود را در درون سینه هاتان ریخت

شما را صاحب عمق نگاهی مهربان کرد و

 

برای آنکه شیرین تر کند این زندگانی را

شما را بیشتر از بیشتر ، شیرین زبان کرد و

 

به پاداش تمام خوب بودنهایتان ، شاید

شما را مانیای عشق و مانای جهان کرد و

...

۳. و این هم یه عکس اختصاصی به مناسبت این زادروز خجسته

نمایشگاه کودکانه

سلام

۱.خدائیش خیلی خوبه این روزا.

فکر نکنین یه موقع تو کاسبی ا.ر.ز و س.ک.ه و ... هستیم یا یه انبار گنده

و لایتناهی از م.ل.ز.و.م.ا.ت مورد نیاز مردم داریم و ییهویی سرمایه مون

شده هم سطح آسمون.

نه بابا ، از این جهت میگیم که :

 چندوقت پیش روز دختر بود و ما هدیه گرفتیم.

الان هم که روز جهانی کودکه و هدیه می گیریم.

۲ هفته دیگه هم که روز تولدمون میشه و هدیه روی شاخشه.

بعدش هم خدا بزرگه و تقویم پر برگ و ما هم هدیه خورمون ملس.

روزتون مبارک نی نی ها

۲.چندوقتیه که یه اتفاقاتی میفته توی خونه ما ، در مایه های اتفاقات پیش

آمده در کارتون اسکوبی دو.

از اون اتفاقاتی که علتش و عاملش مشخص نیست و احیانا کار ارواح سرگردان

و موجودات نامرئیه.

مثلا من و مانا توی اتاق خودمون هستیم و یهویی آباژور میفته پایین و بلایی 

میاد و وقتی بزرگترا میان داخل اتاق تا ببینن چی شده و میفهمن که کار هیچ

کدوم از ما نبوده .

یا وقتی که یهویی یکی از ما میاد بهشون میگه که سیم برق کامپیوتر از پریز 

کشیده شده بیرون ، اون هم درست وسط پخش کارتون از کامپیوتر و باز هم

با در نظر گرفتن اینکه کار هیچ کدوم از ما نبوده.

یا وجود کلی وسیله وسط جایی که نباید باشن و در کمال تعجب ، باز هم کار ما

نبوده.

خدا آخر عاقبت ما رو بخیر کنه با این اتفاقات ماوراالطبیعه.  

۳.تصمیم خودمو واسه آینده گرفتم و با صراحت به بابایی اعلام کردم که :

" من میخوام وقتی ازدواج کردم ، یه خونه نزدیک خونه شما بخرم که هر وقت

دلم واستون تنگ شده ، زود بتونم بهتون سر بزنم."

به هر حال هیچ کس نمیتونه منکر ضرورت برنامه ریزی واسه آینده بشه.

۴.جوگیری هم حدی و اندازه باید داشته باشه خب.

مدتیه که در اثر کثرت تقاضای ما ، مامانی ۲ تا گ.ی.ل.ا.س میاره واسمون سر

میز غذا تا کلاس کاریمون رو موقع میل نوشابه یا آب بتونیم ارتقا بدیم.

حالا این وسط ، مانا میخواد نوشابه بخوره .

گ.ی.ل.ا.س خودشو برمیداره و اگه من دور و برش نباشم ، اون یکی گ.ی.ل.ا.س

رو هم برمیداره و به همدیگه میزنه و خودش به خودش میگه "ب.ه س.ل.ا.م.ت.ی"

و نوشابه یا آبش رو میخوره.

ابتکار و خودکفایی در حد المپیک .

۵.و این هم یه نمایشگاه هنری به مناسبت روز جهانی کودک.

توضیحات ضروری :

۱.فعلا فروش نداریم و سفارش هم قبول نمی کنیم.

۲.قدمت نقاشیها متفاوته و برای بعضی حتی تا ۳ سال هم روایت شده.

۳.بنابرشنیده ها ، کارهای اولیه ون گوگ ، رامبراند ، گویا و ... هم چیزی تو

همین مایه ها بودن که خودشون نخواستن نگهشون دارن.

۴.این نقاشی ها ، عصاره نقاشی هامون نیستند.

اونایی هستن که از زیر دست و پا و قیچی ما نجات یافته و چندتاییشون به

 مرحله نمایشگاه راه پیدا کردن. 

چون ما به اندازه امور اداری یک وزارتخانه ، مصرف کاغذ داریم.

۱.رنگین کمان طرح (اثر مانا با تعدادی کار از مانیا)

۲. هنرمندان برگزار کننده نمایشگاه ( اینو بعنوان اثر هنری نذاشتیم اینجا)

۳.یه روز خوب ( اثر : فعلا ؟)

۴.بانوی آب و رنگ ( اثر : مانیا)

۵.آبی عمیق ( اثر : فعلا ؟)

 

۶.رنگهای وارونه (اثر : مانیا)

 

۷.دوستان و دستان (اثر : مانا)

۸.خانواده (اثر : مانیا)

۹.عروسی در زیر آفتاب (اثر : مانیا)

۱۰.نان و زن ( اثر : مانا)

۱۱.هشدار از نوع نزدیک (اثر : مانیا)

۱۲.شب آدم برفی ( اثر : فعلا ؟)

۱۳.مهربانی (اثر : مانا)

زمان بلاتکلیف

سلام

۱.تاریخ واسه ما به دو دوره تقسیم میشه:

دورانی که موهامون بلند بود و دوره زمانی بعد از آن.

از اینرو وقتی که قراره آدرس بدیم از نظر زمانی اینجوری میشه :

رستورانی که وقتی موهامون بلند بود رفتیم.

برنامه کودکی که وقتی موهامون بلند بود دیدیم.

و ... .

۲.چندوقتیه که به مجموعه وظایف مانا خانوم ، مورد جدیدی اضافه شده که

عبارت است از : نظارت بر اعمال عبادی مامانی.

و کافیه که مثلا مانا متوجه نشه که مامانی نمازش خونده یا نه؟

خدا هم که بی خیال بشه ، مانا بی خیال نمیشه و عبارت :

"مامانی ، تو نمازت رو خوندی یا نه ؟"

واسه مانا از پرسش همیشگی "شام چی داریم ؟" هم مهمتره.

۳.ما هر چیزی که از یادمون بره ، قدرشناسی از خاطرمون نمیره .

از اینرو پس از صرف شام خوشمزه ای که مامانی درست کرده بود ، فراموش

نکردیم زحماتی را که از بدو خلقت کشیده شده تا این غذا روی میز شام ما حاضر

بشه و خطاب به مامانی ، اظهار نمودیم که :

" دست مامان سید درد نکنه که پختن این غذاهای خوشمزه رو بهت یاد داده."

۴.و در راستای تکمیل شجره نامه فامیلی ، روزی چند بار به مامانی و بابایی یادآوری

می کنیم که :

"وقتی بچه ما به دنیا بیاد ، شما پدربزرگ و مادربزرگش می شید."

آخه کار از محکم کاری عیب نمکنه.

جند روز پیش هم باز در همون راستا ، از بابایی پرسیدیم که :

"عموی بچه ما ، اسمش چیه ؟"

که بابایی گفت :

"بذارید اول تکلیف باباش معلوم باشه تا بعد تکلیف بقیه هم معلوم بشه." 

۵. تحول عظیمی در زندگیمون رخ داده که عبارت می باشد از :

"رفتن ما به مهد کودک. "

فقط یه مشکل بزرگ این وسط پیش اومده.

 اون هم حدود ۴ ساعت زمانیه که بعد از ۵ سال ، در زندگی مامانی خالی شده و

 بلاتکلیف مونده.

آخه واسه کسی که در طی ۵ سال ، ۵ دقیقه هم وقت استراحت نداشته ،داشتن

۴ ساعت وقت خالی ، خودش کم از شکنجه نیست.

۶.این هم عکسی از روز اول مهر ماه ما.

امیدواریم خدا مارو ببخشه که یه ذره موهامون بیرونه و امیدواریم خللی در امنیت

 اخلاقی جامعه پیش نیومده باشه.