سلام

۱.یکی بود ، یکی نبود.

یه مانا و مانیایی بودند که وقتی مشغول بازی در حیاط بودن ، باباییشون 

اومد و گفت که :

بچه ها ، دوست دارین امروز بریم یه روستا رو بهتون نشون بدم؟

 و اونا با اشتیاق زایدالوصفی گفتن که :

اونجا شیر و زرافه هم داره؟

و بابایی شک کرد که گفته می خوایم بریم روستا یا آفریقا!!!

۲.یکی بود ، یکی نبود.

یه روز یه مانایی بود که وقتی صبح به مهد رفت ، کیفش همراهش بود

ولی وقتی که از مهد برگشت ، تا وقتی که مامانیش ازش پرسید که

کیفت کجاس؟

تازه متوجه شد که کیفشو توی مهد فراموش کرده و با خجسته دلی تموم

از مهد برگشته خونه.

۳.یکی بود ، یکی نبود.

یه روز یه مانیایی بود که از آبجی ماناش پرسید :

تو می خوای اسم بابای بچه اتو چی بذاری؟

میگن بر اساس یه سری کتیبه های باقیمانده از تمدن مایایی ، این سئوال

خودش یکی از نشونه های مسلم آخرالزمونه.

۴.یکی بود ، یکی نبود.

یه مانا و مانیایی بودن که وقتی مقیاس اندازه گیری فاصله برای عده کثیری

از امت همیشه در صحنه ، چند روز ؟ بود ، زمان مورد انتظارشون رو به صورت:

"یعنی چند شب دیگه باید بخوابیم؟"

رصد می کردن.

۵.و اما از هر چه بگذریم ، سخن عکس خوشتر است.