سلام

۱.ممکنه شما یادتون نیاد یا حواستون نباشه ، اما:

اگه ما از روزی که پا به این عرصه خاکی گذاشته بودیم ، بهمون گفته

بودن رئیس جمهور ، امروز دیگه دوره اول ریاستمون تموم شده بود و

باید به فکر دور بعدی بودیم.

اگه نماینده مجلس شده بودیم هم ، باید واسه ادامه خدمت رسانی به

دوستان ، دوباره خودمون رو نامزد می کردیم.

اگه حتی عضو شورای شهر هم بودیم ، دیگه نمی تونستیم قانونا واسه

چاله چوله های زندگی همشهریان نسخه بپیچیم.

چون از امروز ظهر ، دوره ۴ ساله اول زندگیمون تموم میشه و ما رسما

و قانونا ، وارد پنجمین سال از زندگیمون میشیم.

نمی دونیم امروز ، توی بیمارستان مسعود گرگان ، مراسمی بمناسبت

زادروز ما برقراره یا نه؟

حتما مراسم هست اما به ما خبر ندادن که ریا نشه.

۲.درسته روز تولدمونه ، اما دلیل نمیشه که بی خیال وقایع روزمره بشیم.

اینجوری هیچ گسست تاریخی بوجود نمیاد و ما بواسطه عدم درج بعضی

از نقاط عطف تاریخ ، مدیون نسل های بعد نمیشیم.

اولیش هم اینکه ، بعد از ۴ سال زندگی خواهرانه ، مانیا برگشته و رسما

اعلام کرده که :

من حوصله مانا رو ندارم.

این مانا دردسر سازه و همش منو به گریه میندازه.

من که هیچ توضیحی ندارم راجع به این بیانات مانیا.

۳.نمیدونم تاثیر مهرماه و شروع مدارسه یا چیز دیگه، اما توی این یه ماه ،

بیشتر اوقات فراغت من ، به تراشیدن مداد و همنشینی با مدادتراش

گذشته.

اصلا یه وسواسی پیدا کردم به مدادهایی که بیش از ۵ دقیقه از مدادتراش

دور بودن.

این هم از اوقات فراغت فرهنگی ما.

۴.پارک رفتن ما هم شده فیلمی واسه خودش.

پارکها از نظر ما به دو گروه تقسیم میشن:

پارک شب و پارک روز.

با این تقسیم بندی ، دیگه بهانه ای مبنی بر تاریک شدن هوا و تعطیل شدن

پارک ، عملا محلی از اعراب نداره واسه ما.

تازه راضی کردن بابایی به بردن ما به پارک یک مرحله خیلی خیلی آسونه

در مقابل راضی شدن ما به برگشت از پارک، بگونه ای که میشه برای

ساده سازی مساله ، ازش صرفنظر کرد.

فکر کنید برای برگشتن از پارک بعد از ۲ ساعت بازی ، با مانایی روبرو بشین

که هربار بهش بگین که بسه دیگه و بریم.پاشو بکوبه زمین و مرتب تکرار کنه

که نه هنوز ، ۱ سرسره ، ۲ سرسره ، ...و ۱۲ تا سرسره دیگه مونده.

۵.بعد از ۴ سال زندگی ، دیگه دستمون اومده که بعضی مواقع باید بعضی

از مواقع ، از تاکتیکهای غیرمعمول در مواجهه با مسائل زندگی استفاده کرد.

اینه که وقتی بابای از بهانه جویی و گریه کردن های من خسته شد و مثلا

برای تهدید من ، از عبارت غیرمنتظره زیر استفاده کرد که :

اگه بخوای به گریه کردن ادامه بدی ، تنبیهت میکم.

با پاتک تاکتیکی اینجانب روبرو شد که :

"خوب ، اگه تنبیه کنی ، من هم بیشتر گریه می کنم."

اینا هنوز هم فکر میکنن ما همون نی نی های ۴ سال پیش هستیم.

۶.اولش میخواستیم عکسهای جشن تولدمون رو بذاریم اینجا.

بعدش هرچی فکر کردیم دیدیم از جشن تولدی که هنوز برگزار نشده که

عکسی موجود نمی باشد.

این بود که تصمیم گرفتیم تصویر چند برش از زندگی پربار ۴ ساله مون رو

بذاریم در معرض دید دوستان.

خدائیش با روند تکاملی موها حال نمی کنین ؟