بعد از 6 سالگی
۱.خودمون هم می دونیم که سابقه نداشته که ما حدود دو ماه ، عرصه وبلاگ رو
به حضور مشعشع خودمون ، منور نکنیم.![]()
اما به قول ندای خودمون ، چرا که نه؟![]()
این شد که از حدود ۱۹ روز پیش که طی یک مراسم به یادماندنی ، ۶ سالگی رو
بی خیال شدیم و قدم گذاشتیم به آستانه ۷ سالگی
و از طرفی در مدت زمان
اندک حضور در پیش دبستانی ، کلی باسواد شدیم و هم اکنون ، پیداکردن حروفی
چون " آ ا ب ر ز ذ ض ظ س ص ث ل م و ... " بر روی تابلوی مغازه ها و مکتوبات
دم دست ، پای ثابت تفریحات سالممون محسوب میشه
، می خواستیم در
یک اقدام انقلابی ، خودمون مدیریت وبلاگمون رو بر عهده بگیریم و خودکفایی در
این عرصه رو معنا کنیم که این اقدام هم به سرنوشت تمام اقدمات قبلی در زمینه
خودکفایی ، دچار گردید.![]()
و از اونجا که ما در بحبوبه استقرار کامل دولت تدبیر و امید و همچنین مذاکرات در
حال انجام ۵ بعلاوه ۱ ، نمی خواستیم مورد جدیدی رو به چشم انتظاریهای ملت
همیشه در صحنه تحمیل کنیم ، از حق مسلم خودمون در زمینه مدیریت وبلاگ ،
البته صرفا در شرایط کنونی ، صرفنظر کردیم و رضایت دادیم تیم قبلی ، مدیریت
رو کماکان عهده دار باشند و اینگونه شد که با رفع موانع موجود و عقد تفاهم نامه
مبتنی بر مصالح طرفین ، پست جدید وبلاگ منتشر گردید.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۲.و در ادامه ماجراهای سفر که در پست قبل به آن اشاره شد ، باید به یکی از
آرزوهای برآورده نشده در طی سفر اشاره کنم که عبارت بود از :
" فوت کردن در شلنگ آویزان بر تجهیزی که معجونی بود از آب و آتش و دود و
این ترکیب ، مایه دلخوشی جماعت انبوهی از خلق ا... بود."
هر چی به بابایی و مامانی اصرار کردیم ، نشد که نشد و حسرت فوت کردن به
دلمون موند که موند.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۳."تو گرم ترین و نرم ترین مامان دنیا هستی."![]()
تعریفی سرشار از احساسات و آمیخته با نوعی پاچه خواری رقیق و زیرپوستی
دخترانه که توسط سرکار خانوم مانیا ، خطاب به مامانی ارائه گردید.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۴.و از دیگر کرامات مانیا این می باشد که توافقات حاصل از مذاکرات خواهرانه
ما را بصورت صریح و شفاف و در قالب تک جمله زیر ، به بزرگترها اعلام کرد که :
"مانا اجازه داده که من زودتر ازدواج کنم."![]()
البته با توجه به اینکه لطف و بزرگ منشی بنده از یک طرف و اذعان به محق بودن
اینجانب در امر مقدس ازدواج
از سوی دیگر ، در این جمله مستتر می باشد ،
منتظر واکنشی از سوی بنده در خصوص این ادعا نباشید. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۵.البته مانیا صرفا در بندهای فوق خلاصه نمی شه.
یه بعد دیگه از ابعاد مانیا اونجا مشخص شد که وقتی من سر کلاس ، مریض
شدم و بنا شد به خونه برگردم ، مانیا با کلی اعتماد به نفس اومد جلو و گفت :
"تو برو خونه ، من خودم میام بهت درس میدم."![]()
خدائیش فک نکنم خانممون هم اینقده اعتماد به نفس داشته باشه.![]()
تازه یکی دیگه از ابعاد وجودیشم اونروز مشخص شد که گفت :
" کیک تولد دوستمون خیلی خوشگل بود."![]()
و من ازش پرسیدم که :
" مگه تو نگفتی که کیکش خیلی هم خوشگل نبود؟"![]()
و مانیا در نهایت خواهرانگی گفت :
" آخه تو نبودی ،ترسیدم بگم خوشگل بوده و تو ناراحت بشی که چرا نبودی."![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۶.یکی از مواردی که اخیرا خیلی توجه من یکیو جلب کرده و حتی باعث شده
در چند مورد به مامانی تذکر بدم ، کم بودن افراد خونواده ماست.
آخه چه معنا داره خونواده همش شامل ۲ تا آبجی و یه مامانی و یه بابایی باشه؟![]()
اینه که من به مامانی گفتم که :
" ما اصلا خونواده نیستیم و من دلم می خواد خونواده داشته باشم."![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۷. این هم عکسهای متفاوت از مانا و مانیایی متفاوت.![]()
به هر حال خیلی هم خوب نیست که آدم دو روزش مث هم باشه ، مخصوصا اگه
خانوم باشه.![]()
یه تذکر هم فقط از بابت اینکه بتونین منو بشناسین ، اگه خدا قبول کنه
من یه
عکس اضافه از خودم در انتهای پست گذاشتم.![]()
گفتم توضیح بدم که یه موقع سوء تفاهمی در رابطه با از خودراضی بودن بنده پیش
نیاد براتون.![]()
"8/1/54" ، "28/1/58" و "16/11/83" ، روزهای خوب تقویم زندگیمون بودند.