سلام

۱.درسته که بسیاری از امت همیشه در صحنه ، از تعطیلات برگشتن و رفتن سر

کار و زندگیشون و دارن کم کم آماده میشن که انشاا... از اواسط اردیبهشت که

 خستگی تعطیلات از تنشون بیرون رفت ، یه سال کاری جدید رو شروع کنن ،

ولی به عرضتون برسونیم که ما کماکان در حال گذران تعطیلات ، اون هم  بصورت

 کاملا رسمی هستیم و حالا حالاها از این تعطیلات اندک ، در آب و هوای شمال ، 

 لذت می بریم.

امیدواریم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه و سال جدید با خوبی و خوشی آغاز

شده باشه و  ۳۴۵ روز باقیمونده هم ، سرشار باشه از خاطرات شیرین.

۲.در ابتدای سال جدید ، دوچرخه به مجموعه دارایی هامون و القاب مشهدیه

خانوم و خواهرزاده داماد به مجموعه القابمون اضافه شد.

امیدواریم در ادامه سال ، القاب دیگه ای توی همین مایه ها ، حتی با غلظت

بیشتر بهمون اضافه بشه.  لقب حاج خانوم رو که چشممون آب نمیخوره ، اما 

دخترعمه و دختر خاله شدن در دسترس تره.

خبر فوری :(همین الان مامانی گفت که با توجه به پاره ای از مسائل که در حد سن ما نیست ، احتمال

 دختر عمه شدن ما در سال جاری ، به اندازه احتمال پیداکردن پراید ۷میلیون تومنی در بازاره ، و حتی ما هم

 با این سن و سال ناقابلمون فهمیدیم که یعنی امسالو بی خیال )

۳."آدم نباید فقط به فکر خودش باشه .باید به فکر بقیه هم باشه. بقیه هم باید

جایزه بگیرند."

اگه نگفته بود این حرفهارو مانا ، اشکام سرازیر شده بود بعد از اینکه جایزه

دوستمونو بهش دادن توی مهد.

به هرحال ، با این استدلالات فلسفی و بشردوستانه مانا و یادآوری این نکته

که خب ما هم چندروز پیش جایزه گرفتیم ، بحث خودکفایی در صنعت آبغوره ،

مث سایر مباحث مربوط به خودکفایی ، ختم به خیر شد.

۴.تعریف کردن و نشونی دادن از یه دوست ، بصورت صحیح و اصولی ، یه فرمتی

داره در این قواره ای که ما ازش استفاده میکنیم :

"یه دختری بود که خیلی دختر خوبی بود ، اما ما نبودیم."

این یه ورژن جدید از شکسته نفسیه که شاید به کارتون بیاد.

۵.حکایت آشنایی و ازدواج مامانی و بابایی از دیدگاه دو غنچه نشکفته تحت تاثیر

محصولات فرهنگی بی ناموسی :

"بابایی ، میدونی تو چطور با مامانی ازدواج کردی؟

تو یه روز مامانی رو توی خیابون دیدی.

بهش دسته گل دادی.

دستشو بوسیدی.

ازش پرسیدی ، عزیزم با من ازدواج می کنی؟

و اونوقت با هم ازدواج کردید."

۶.من چیزی نگفتم.

این مانا بود که بعد از اینکه مامانی و بابایی نذاشتن ما کارای دلخواهمون رو

توی خونه انجام بدیم و از این رو داشتیم راهی حیاط می شدیم ، در جواب یه

پرسش ساده من که :

"پس چی شد؟"

در کمال عصبانیت داد زد که :

" این خاک بر س... ها" نذاشتن."

مجبورم که معذرت بخوام از خونواده هایی که از این حوالی رد میشن.

۷. و به مناسبت این ایام خجسته ، با خجسته دلی تمام ، چندتا عکس میذاریم

براتون که حاصل سفر یه روزه ما به مرز اینچه برونه.