|
سلام
۱.اینکه ما دوقلوئیم و مامانی دست تنهاس ، قبول.
اینکه شبانه روز فقط ۲۴ ساعته و رفع و رجوع امورات ما به ۴۸ ساعت زمان
در شبانه روز نیاز داره ، قبول.
اینکه خط قرمز تحملمون گاهی اوقات به سمت نقطه شدن میل میکنه هم قبول.
اما چه کسی باید جواب دل شکسته مانیا رو بده ، وقتی که هر ۲ دقیقه با یه اثر
هنری میره پیش مامانی و در جواب مامانی که میگه چه نقاشی قشنگی ، مجبوره
برگرده و بگه :
" اگه خوشت اومد چرا لبخند نزدی و فقط گفتی چه نقاشی قشنگی؟"
۲. از طرفی ، مگه یه آدم چقدر میتونه تحمل کنه و چیزی نگه ، وقتی میبینه دارن
هی امر و نهی مکنن بهش.
این میشه که یکی مث من برگرده و به باباییش بگه :
" آدم نباید سر اعضای خونواده اش داد بزنه "
یا
"آدم نباید دختراشو دعوا کنه "
و یا مانیا بزنه به سیم آخر و بگه :
" دیگه حالم ازتون به هم میخوره"
یا
"این چه وضعشه ، دیگه از دست شما خسته شدم"
یا
" من دیگه این مامانی و بابایی رو نمی خوام"
البته اینو هم بگیم که این دل لا... ما نمیذاره که این قاطعیت رو ادامه بدیم و هنوز
۲ دقیقه نگذشته ، میبخشیمشون و دوباره روز از نو و روزی از نو.
۳. به مجموعه کلمات بوقداری که تا حالا استفاده میکردیم ، عباراتی نظیر :
"کلفت ، قلمبه، کله شق ، پیر ، زشت ، غولتشن ، احمق و ... "
هم اضافه شد.
خدائیش اگه این کارتونهای با دوبله فاخر فارسی نبودن ، ما با اون غلظت پاستوریزگی
چطوری می تونستیم توی این جامعه غیرپاستوریزه زندگی کنیم؟
۴.عمرا اگه بدونین خواب دیدن اشتراکی چه مزه ای داره.
فقط میتونین تصور کنین که مانیا داره جریان خوابی که دیشب دیده رو تعریف میکنه و
رسیده به جای حساس خواب و در این موقع ، من ادامه کار رو برعهده میگیرم و دنباله
ماجرای خواب مانیا رو چنان با آب و تاب تعریف میکنم که اگه یکی ندونه ، ممکنه فکر
کنه که ما دوقلوئیم.
۵.اگه کسی اطلاعاتی راجع به چگونگی ثبت رکورد در کتاب رکوردهای گینس داره ،
بخاطرخدا و انسانیت ، یه کمکی کنه.
میخوام رکورد سریعترین تموم کردن یک دفتر نقاشی در عرض یک نصفه روز رو به نام
خودم ثبت کنم و ایرانیان را سرافراز کنم.
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان می باشیم.
۶. این هم قصه عکسهای ما .
این حرفها هم که میگن این لباس مال عروسکمون بوده و ما ازش قرض گرفتیم تا عکس
بندازیم ، همش شایعه است.
مدیونه هرکسی که باور کنه.










و این هم به یاد اون روزایی که عروسکمون چند برابر ما قد داشت و خانومی بود واسه
خودش.

نوشته شده توسط بابا/مامان/مانا/مانیا در شنبه پانزدهم بهمن 1390 ساعت 17:48 | لینک ثابت |
|