تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون) - سادگی نی نی یانه

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

۱.چه ساده بودیم ما.

چه بی ادعا و خاکی  ، پا به پای مامانی و بابایی راه می رفتیم.

و چه استقبالی می شد از این سادگی نی نی یانه ما.

اما

اما الان چند روزی میشه که از ذوق زدگی اولیه دراومدیم و دیگه

 فهمیدیم که باباجون، این پاها قراره سالها واسمون تکیه گاه باشن

و نباید اینقدر زود دچار استهلاک بشن.

اینه که این چند روزه ، قدم از قدم بر نمیداریم  و  از تو بغل مامانی

و بابایی ، سیر آفاق و انفس می کنیم.

۲.مورچه کجایی؟

پشه کجایی؟

پیشی کجایی؟

یه وقت فکر نکنن من باهاشون کار دارم.

اینا دوستای آبجی مانا هستن که روزی چندبار دنبالشون میگرده. 

تازه وقتی هم پیداشون میکنه ، تا بهشون سلام نکنه و گپی نزنه

بی خیال نمیشه که.

۳.این "تاب تاب عباسی    خدا منو نندازی " هم عجب داستانیه ها

گشنگی رو از یاد آدم میبره.

جدیدا هر وقت بابایی مارو میبره توی کوچه واسه هواخوری ، دعا

می کنیم که خدا کنه اشتباهی مارو ببره پارک و " تاب تاب عباسی"

ولی از هر چندبار بیرون رفتن ، فقط یه بار ممکنه ذهنش مشغول

باشه و اشتباهی بره پارک.

من خیلی "تاب تاب عباسی" رو دوست دارم اما آبجی مانا کارش از

دوست داشتن گذشته و دیوونه "تاب تاب عباسیه".

۴.عادت عکس گذاشتنمون کماکان برقراره.

اصلا هم فکر نکنین که ما با کمال میل ایستادیم جلوی دوربین و عکاس

هم در کمال آرامش عکس گرفته.

خوب که دقت کنین اثراتی از خون دل خوردن عکاسو میبینین.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:5  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |