۱.چه ساده بودیم ما.![]()
چه بی ادعا و خاکی ، پا به پای مامانی و بابایی راه می رفتیم.![]()
و چه استقبالی می شد از این سادگی نی نی یانه ما.![]()
اما
اما الان چند روزی میشه که از ذوق زدگی اولیه دراومدیم و دیگه
فهمیدیم که باباجون، این پاها قراره سالها واسمون تکیه گاه باشن
و نباید اینقدر زود دچار استهلاک بشن.![]()
اینه که این چند روزه ، قدم از قدم بر نمیداریم و از تو بغل مامانی
و بابایی ، سیر آفاق و انفس می کنیم.![]()
۲.مورچه کجایی؟![]()
پشه کجایی؟![]()
پیشی کجایی؟![]()
یه وقت فکر نکنن من باهاشون کار دارم.![]()
اینا دوستای آبجی مانا هستن که روزی چندبار دنبالشون میگرده.
تازه وقتی هم پیداشون میکنه ، تا بهشون سلام نکنه و گپی نزنه
بی خیال نمیشه که.![]()
۳.این "تاب تاب عباسی خدا منو نندازی " هم عجب داستانیه ها![]()
گشنگی رو از یاد آدم میبره.
جدیدا هر وقت بابایی مارو میبره توی کوچه واسه هواخوری ، دعا
می کنیم که خدا کنه اشتباهی مارو ببره پارک و " تاب تاب عباسی"
ولی از هر چندبار بیرون رفتن ، فقط یه بار ممکنه ذهنش مشغول
باشه و اشتباهی بره پارک.![]()
من خیلی "تاب تاب عباسی" رو دوست دارم اما آبجی مانا کارش از
دوست داشتن گذشته و دیوونه "تاب تاب عباسیه".![]()
۴.عادت عکس گذاشتنمون کماکان برقراره.![]()
اصلا هم فکر نکنین که ما با کمال میل ایستادیم جلوی دوربین و عکاس
هم در کمال آرامش عکس گرفته.![]()
خوب که دقت کنین اثراتی از خون دل خوردن عکاسو میبینین.![]()






