تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

وقتی برای ۲۲ ماه ،هر دو هفته یه بار بیای و به روز کنی و اونوقت یهو

یه مرخصی یه ماهه بگیری ، کلی احساس گناه و دلتنگی و تنبلی و

... با هم بهت دست میده که مرخصی ... میشه. 

حالا میخواد ۱۲ روز به ۲ سالگیت مونده باشه یا ۱۲ قرن.

سعی می کنیم تکرار نشه دیگه.

اما

این روزها :

بابایی میره سر یه کار جدید

مامانی هنوز دچار تبعات اسباب کشیه.

و ما بعد از دوران خوشی که کلی وسیله جلوی دستمون ولو

بود ، دوباره با محدودیت امکانات بازی روبرو شدیم.

شهر جدید دیگه اناراش معروف نیستن اما تا دلتون بخواد

گل داره و هلندیه واسه خودش.

اما بابایی دوست داشت بریم جایی که جنگلاش معروفن ،

کبودوالش معروفه ، نهارخورانش معروفه و ....

جایی که مامان سید و مادر جون ، باباجون و آقاجون داره.

خدا کنه کار بعدیش اونجاها جور بشه.

این روزها :

وقتی یه چیزی میندازیم رو سرمون

یا شونه ای به موهامون می کشیم

یا گل سری به موهامون آویزون می کنیم

حتما اطرافیون رو به یه خودتحویل گیری اساسی از نوع

"خوشدل شدم"(همون خوشگل شدم) مهمون می کنیم.

اطرافیون هم که شامل بابایی و مامانی هستن  نمیتونن

چشمشونو به روی واقعیت ببندن و ضدحال بزنن که.

این روزها :

مانا راه به راه میره به مامانی و بابایی میگه :"دوستت دارم

فراوون" و من واسه اینکه زیادی جوگیر نشن ، به یه بهانه ای

قهر می کنم و با یه "اصلا دوستت ندارم " و " برو بینم" از ارتفاعات

میارمشون پایین.

واینکار گاهی اوقات با عوض شدن فاعل ها تکرار میشه.

این روزها:

طبق یه امارگیری که از نظر من اعتبار چندانی نداره، ۶۱ درصد

خرابکاریها یا کلا توسط من انجام میشه یا شروعش با منه.

ساده که باشی اینجوری واست آمارسازی میکنن.

این روزها :

مانا خانوم نسبت به هرچیزی که یه بار دستش بهش خورده باشه

حس مالکیت پیدا میکنه.در نتیجه کوتاه نیومدن ۲ تا نی نی در آستانه

۲ سالگی ، صنعت آبغوره گیری در خونه ما رونق گرفته حسابی.

این روزها :

هر وقت یه چیزی میندازم رو ی سرم

میگم می خوام برم مدرسه.

وقتی هم می پرسن که می خوای بری مدرسه چکار  کنی؟

میگم می خوام برم بازی کنم.

احتمالا این هم مربوط میشه به جوگیری مهرماه. 

این روزها :

وقتی کسی از ما بپرسه :بابایی کجاست؟

اگه من جواب بدم ، بابایی رفته شرکت و داره اونجا بازی میکنه.

و اگه مانا جواب بده ، رفته شرکت ولی بازی نمیکنه ، چون بچه ها

بازی میکنن.

خود بابایی میدونه کدوممون درست میگیم.

این روزها:

"شب به خیر عزیزم" گفتن من هم به راهه.

حالا میخواد شب باشه یا روز.

این روزها :

وقتی کسی چیزی به من میده ، کلی واسش کلاس میذارم و  

یه دفعه همه عبارات "مرسی ، ممنون و خواهش می کنم "رو با

هم به طرف میگم و خیالشو راحت می کنم.

این روزها :

بازار ببخشید گفتن تو خونه ما حسابی گرمه و ما از هر ۳تا کاری

که انجام میدیم بابت۲تاش این عبارت رو به کار می بریم و بعدش

باز روز  از نو و روزی از نو. 

این روزها:

وقتی شب میشه و موقع خواب،تا مانا همه اسمهایی رو که بلده

و همه کسایی رو که میشناسه ردیف نکنه که :سونیا خوابه ، مامان

سید خوابه ، سروش خوابه ، آقاجون خوابه و ... نمیذاره که بخوابیم.

و این روزها:

با وجود همه گرفتاریها  باز هم با عکس اومدیم.

اگه کیفیت ندارن ، قول میدیم جبران کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:2  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |