تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

۱.هول که ندیم،

گاز که نگیریم،

موی همو که نکشیم،

روی شکم همدیگه که نپریم،

انگشت تو چشمای هم که نکنیم،

سر و تن همدیگرو هم که خط خطی نکنیم،

خوب چرا تعارف می کنین؟

یه کلام بگین بازی کردن قدغنه و خیال خودتونو راحت کنین دیگه.

خوش به حال یه قلوها که این همه امر و نهی ندارن.

۲.تا میام یه ذره جومونگ ببینم سر و کله مانا خانوم پیدا میشه که :

شبکه تیان ایزن ، پنگول.(یعنی بزن شبکه تهران ، پنگول ببینیم)

حالا خوبه که اصلا سر در نمیاره که آرم شبکه تهران چه شکلیه.

مامانی میزنه شبکه چهار و میگه : هنوز پنگول نداره.

مانا هم خوشحال و  راضی برمیگرده و این منم که چند لحظه از

سریال رو از دست دادم و  ...

۳.فقط تلویزیون نیست که.

سر کتاب خوندن هم همین مشکلو با مانا داریم.

دارم کتاب می خونم که یهو مانا سر میرسه و کتاب رو برمیداره و

میگه : بابا اوخونه.(یعنی بابا بخونه )

حالا بابایی هم از سر ناچاری ممکنه قبول کنه که کتاب بخونه ولی نتیجه

این میشه که برای یه کتاب تا به حال ۱۰۰ تا قصه متفاوت تعریف کرده

که یکی دو بارش رو خود من متوجه شدم.

۴.حالا که مانا نیست ، بذارین یه موضوع دیگه رو هم بندازم گردن مانا.

این تکیه کلام "اذیت نکن" که این روزا زیاد به کار میبرم هم نتیجه کارای

ماناست.

از بس که منو اذیت میکنه.

تازه این تکیه کلام رو وقتی مامانی و بابایی و ... هم بخوان منو اذیت کنن

به کار میبرم و کلی جواب داده.

۵.ما هنوز هم به اصولی که تو بند ۵ پست قبلی در زمینه عکاسی اعلام

کردیم پایبندیم ، اما بعضی وقتها اصول به ما پایبند نیستند و نتیجه این

میشه که تو عکسهای این دفعه از سبزی وسبزه خبری نیست.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:39  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |