تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

۱.تازه داریم می فهمیم این کمبود امکانات که میگن ، یعنی چی؟

کمبودامکانات یعنی :

من به بابایی بگم : مانا ایخام .(یعنی میخوام عکسهای مانارو ببینم)

مانیا بگه : آقاجون ایذار.(یعنی فیلم آقاجون بذار ببینم)

با هم بگیم : مثلا ایذار.(یعنی آهنگ مثلا حرفهای تو)

هر دو با هم بخوایم نی ناش ناش گوش کنیم.

کلیدهای کیبوردو فشار بدیم.

و هیچکدام هم حوصله صبر کردن نداشته باشیم

و

همه اینا بخواد همزمان و روی یک کامپیوتر انجام بشه.

خوب کمبود امکانات یعنی همین دیگه.

۲.من از کجا میدونستم نباید واسه هر اتفاقی که میفته دنبال کشف

علت باشم و نباید سریع بپرسم که : چی شد؟ 

من از کجا میدونستم که سئوال" چی شد ؟ " یکی از سخت ترین

سوالهایی که وجود داره و خیلی وقتها جواب نداره؟

من از کجا میدونستم که بزرگترا،  کوچه هایی دارن به نام کوچه

"علی چپ" که برای مواقعی که این سوال ازشون میشه خودشونو

بزنن به اون کوچه؟

خوب این ندونستن ها از خواص نی نی بودنه دیگه.

حالا که دونستم دیگه هر چند دقیقه یه بار نمی پرسم " چی شد؟" و

بقیه رو عاصی نمی کنم.

اما اینکه مانیا نمیپرسه چی شد؟ دو علت میتونه داشته باشه:

یا خاصیت نی نی بودنشو داره از دست میده

یا اونقدر غلظت نی نی بودنش زیاده که اصلا متوجه اتفاقات نمیشه

که بپرسه چی شد؟

۳.سونیا که معرف حضورتون هست؟

همون دختر کوچولوی عمه جونی.

یه چندروزی آورده بودنش پیش ما واسه فراگیری آموزشهای مقدماتی

زندگانی.

ما هم واسه آموزش این نی نی سنگ تموم گذاشتیم.

اما انصاف بدین که از یه شاگرد ۱۰۰ روزه توقع زیادی نمیره که بتونه

معلماشو سرافراز کنه.

یه عکس از این شاگرد خوابالو تو بغل داداشیش(سروش) تو وقت

آنتراکت کلاس میتونین ببینین. 

۴.هرگونه دعوت به پله نوردی با کمال میل پذیرفته میشود.

چه کیفی داره این بالا و پایین رفتن از پله ها.

البته بدون قرتی بازیهایی مثل کمک کردنهای بزرگترا

این خونه که هیچی.

بابایی باید به فکر باشه که خونه بعدی حداقل ۱۰۰۰ تا پله داشته

باشه و از آسانسور هم خبری نباشه تا حالی بکنیم ما اساسی.

۵.ما هنوز هم روی اصول خودمون وایستادیم که بهترین زمینه برای

عکس ، سبزی طبیعته.

تا نظر شما چی باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 17:34  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

۱.چه ساده بودیم ما.

چه بی ادعا و خاکی  ، پا به پای مامانی و بابایی راه می رفتیم.

و چه استقبالی می شد از این سادگی نی نی یانه ما.

اما

اما الان چند روزی میشه که از ذوق زدگی اولیه دراومدیم و دیگه

 فهمیدیم که باباجون، این پاها قراره سالها واسمون تکیه گاه باشن

و نباید اینقدر زود دچار استهلاک بشن.

اینه که این چند روزه ، قدم از قدم بر نمیداریم  و  از تو بغل مامانی

و بابایی ، سیر آفاق و انفس می کنیم.

۲.مورچه کجایی؟

پشه کجایی؟

پیشی کجایی؟

یه وقت فکر نکنن من باهاشون کار دارم.

اینا دوستای آبجی مانا هستن که روزی چندبار دنبالشون میگرده. 

تازه وقتی هم پیداشون میکنه ، تا بهشون سلام نکنه و گپی نزنه

بی خیال نمیشه که.

۳.این "تاب تاب عباسی    خدا منو نندازی " هم عجب داستانیه ها

گشنگی رو از یاد آدم میبره.

جدیدا هر وقت بابایی مارو میبره توی کوچه واسه هواخوری ، دعا

می کنیم که خدا کنه اشتباهی مارو ببره پارک و " تاب تاب عباسی"

ولی از هر چندبار بیرون رفتن ، فقط یه بار ممکنه ذهنش مشغول

باشه و اشتباهی بره پارک.

من خیلی "تاب تاب عباسی" رو دوست دارم اما آبجی مانا کارش از

دوست داشتن گذشته و دیوونه "تاب تاب عباسیه".

۴.عادت عکس گذاشتنمون کماکان برقراره.

اصلا هم فکر نکنین که ما با کمال میل ایستادیم جلوی دوربین و عکاس

هم در کمال آرامش عکس گرفته.

خوب که دقت کنین اثراتی از خون دل خوردن عکاسو میبینین.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:5  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |