تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

مامانی جونی :

۱.اگه می بینی کل زمان بیداریمون ، به جای اینکه سرگرم کارای

خودمون بشیم ، دور و برت میپلکیم یا بهت آویزونیم ،

 به خاطر اینه که خیلی دوستت داریم.

۲.اگه می بینی هر بار خوابوندنمون با هزار دردسر همراهه ، به

خاطر اینه که می دونیم اگه چشمامونو ببندیم دیگه نمی تونیم

صورت قشنگتو ببینیم.

به خاطر اینه که خیلی دوستت داریم.

۳.اگه می بینی تا روتو از ما برگردونی ، ما از یه جایی بالا رفتیم یا

محض محکم کاری از اون بالا افتادیم ، واسه اینه که ۲۴ ساعته

حواست فقط به ما باشه.

به خاطر اینه که خیلی دوستت داریم.

۴.اگه می بینی صورتمون خط خطیه ، نه به خاطر دعواهای خواهرانه

بر سر چند وسیله ناقابل که به خاطر اینه که توجهت از ما دریغ نشه.

به خاطر اینه که خیلی دوستت داریم.

۵.اگه می بینی به هر بهانه ای لباس کثیف می کنیم ، لباس ها و

پارچه ها و ... رو وسط اتاق و جلوی چشمات پهن می کنیم ، فقط

به خاطر اینه که نکنه چندسال درس خوندن فراموشت بشه و اصول

مهندسی نساجی از یادت بره.

به خاطر اینه که خیلی دوستت داریم.

۶. اگه مدام در حال تر و خشک کردن ما یا جمع کردن پخشیات ما 

از تو خونه هستی ، فقط به خاطر اینه که نکنه یه موقع اوقات فراغت

داشته باشی و بری سراغ روزنامه و مجله و مارو فراموش کنی.

به خاطر اینه که خیلی دوستت داریم.

۷. اگه ...

همش به خاطر اینه که خیلی دوستت داریم مامانی.

مامانی ، روزت ۲ برابر مبارک

۸.فقط بگیم که مامانی هم از اولش به بزرگی حالا نبوده.

از عکسش مشخصه.

حتما بابایی هم به این بزرگی نبوده که حالاست.

مامانی مامانی و مامانی بابایی

 ازتون ممنونیم که مامانی و بابایی رو اینجوری بزرگ کردین و

سپردینشون به ما.

روزشما هم خیلی مبارک باشه

و آخر اینکه:

خاله جونیا روزتون مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:33  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

۱.دردسرهای پروژه سوراخ کردن گوش ما از دردسرهای پروژه

فاکتور ۸ هم بیشتر شد.

به عبارت دیگر بعد از این همه دردسر ، شکست پروژه رسما

اعلام شد و دیگه خبری ازش نیست تا چند سال بعد.

این همه الکل و پماد خشک کننده و جیغ و سر و صدا هم نتونست

کاری از پبش ببره و بخاطر ترس از عفونت ، فعلا بی خیال گوشواره.

فعلا مجبوریم به همون چندتا النگویی که بابایی تو ذهنشه واسه ما

بخره دلخوش باشیم. 

۲. انگار حرف قدیمیا هم تو همون زمون قدیم اعتبار داشته و بس.

میگین باز چی شده ؟

اینارو بذارین کنار هم تا متوجه بشین :

۱.۲. قدیمیا گفتن : سلام سلامتی میاره.

۲.۲. مدتیه که سلام دادن من ترک نمیشه و هر کی رو می بینم به یه

"سلام ، خوبی ؟ " مهمونش میکنم.

۳.۲. تو همین مدت ، من از روی صندلی افتادم ، از روی نیمکت پارک

افتادم و سرم ... ، پام افتاده تو جوی آب ، بر اثر برخورد با اشیا و

مانیا چند جا از بدنم کبود شده و ... .

تازه مانیا که از من کمتر سلام میکنه ، کمتر هم آسیب میبینه.

میگم اگه یه موقع سلام نکرده از کنارتون رد شدم بذارین به حساب

پیشگیری بهتر از درمان است.

۳.ما که همینجوریش هم  قصد نداشتیم جای هم امتحان بدیم اما

با وضعیت فعلی اصلا شیطون هم بخواد گولمون بزنه ، نمیتونه.

آخه فعلا من کارای روزمره رو با دست چپ انجام میدم و مانیا با

دست راست.

یا شاید هم برعکس ، چون ما دست چپ و راستمونو بعضی وقتها

قاطی میکنیم.

البته به قید زمان "فعلا" توجه داشته باشین ، چون ممکنه چندوقت

دیگه همه چیز هماهنگ بشه و اونوقت شیطون ...

۴.شما بگین حالا چه فرقی میکنه جای ۴ و ۵ رو اشتباه بگیم؟

یا اینکه اول ۸ باشه و بعد ۷.

مهم اینه که آخرش قراره تا ۱۰ بشمریم که میشمریم.

اصلا شاید از اول هم ترتیب اعداد اینجوری نبوده و بر اثر مرور زمان جای

این اعداد عوض شده و ...

۵.محض خاطر شما ، ایندفعه لباسامون متفاوته تا قاطی پاتی

نشیم.

یه نی نی هم تو عکسامون مشاهده میشه که اسمش پارساست

و مهمون ما بودن.

ما هم ازش استفاده ابزاری کردیم و گذاشتیمش وسط عکس تا بگیم

اونی که سمت راست پارسا مشاهده میشه منم و اونی که سمت

چپ پارساست هم معلومه که مانیاست.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 12:8  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |