تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

۱.عیدی ، آجیل ، شکلات ، مهمونی ، عید دیدنی ، مسافرت ،دریا ،

جنگل ، حیاط نوردی به میزان زیاد و ... .

به ما که حسابی خوش گذشت این چند روز .

خدا کنه به همه نی نی ها و خاله جونیا و عمو جونیا هم خوش

گذشته باشه.

۲. آخه مگه میشه تعارف آدمهارو واسه بذل محبت رد کرد؟

ما که هر کی یه لبخند کوچولو هم واسمون بزنه یا حتی نزنه

چنان میریم تو بغلش و باهاش گرم میگیریم که انگار ۱۰۰ ساله

با هم رفیق جون جونی هستیم.

تازه بعضی وقتها موقع خداحافظی از دوستهایی که تو کوچه و

خیابون پیدا کردیم چنان حالی بهمون دست میده که :

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

۳.خوب همه بزرگترها هوای کوچیکترهارو دارن.

همه بزرگترها مواظب کوچیکترها هستن.

مانا هم آبجی بزرگه هست خوب.

به همین خاطر اگه کسی به شوخی یا جدی بخواد یه ذره حال

منو بگیره ، چنان قشقرقی به پا میکنه که نگو.

فقط میترسم اونقدر غلظت هواخواهیش زیاد بشه که دیگه کسی

جرات نکنه از چند متری ما هم رد بشه.

۴.اولش فکر کردیم عروسکه.

پیش خودمون گفتیم حتما چینی هم نیست که اینقدر طبیعی به

نظر میرسه.

ولی وقتی دنیار رو گذاشت رو سرش و چند نفر رو به خودش

مشغول کرد تازه فهمیدیم که دختر عمه جونیه وفقط چند ساعتیه

که دنیا اومده و اسمش هم سونیاست.

تقصیر ما نبود که تا به حال نی نی چندساعنه رو از نزدیک ندیده

بودیم.

۵.چون این چند روزه به هر وبلاگی سر بزنین کلی نی نی با لباس

عید میبینین ، تصمیم گرفتیم در یه طرح ابتکاری و من در آوردی

اول عکسهای سیزده بدر رو بذاریم اینجا و بعدا عکسهای مربوط

به بقیه ایام رو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 23:14  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |