تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

۱.لو رفتیم.

دیگه مشخص شده که وقتی ما بصورت خودجوش مامانی و بابایی

رو پشت سر هم بوس می کنیم یا وقتی که من بصورت رگباری و

با لحن مهربانانه ای میگم مامان مامان  حتما میخوایم یه کاری

رو  انجام بدیم که نباید انجام بدیم.

تازه بابایی اسم اون بوسهارو هم گذاشته:

بوس رشوه ای

۲.اون خونه رو که یادتونه تو عکسهای قبلی

اینقدر این مانا خانومی به جای اینکه از در وارد و خارج خونه بشه

از دیوار وارد و خارج شد که بابایی و مامانی خونه رو جمع کردن

احتمالا هم تا وقتی که فرهنگ ورود و خروج از در، در مانا نهادینه

نشه ، خبری از خونه نیست.

تازه خبر ندارن که مانا میخواست وارد شدن از پنجره رو تست بزنه.

۳.حقشه که اون پایین مبل وایسته و زار بزنه که یکی بزاردش اون

بالا کنار من که با یه حرکت از مبل و صندلی میرم بالا

آخه وقتی آبجی مانا ۲ ساعت ۲ ساعت جلوی تلویزیون مشغول

دیدن تبلیغاته و حتی یه فریم از تبلیغاتو از دست نمیده، من دارم تو

تمرین بالا رفتن ، عرق میریزم.

تو رو خدا اگه کسی یه سی دی یا دی وی دی از تبلیغات تلویزیونی

داره بفرسته واسه مانا که اینهمه جلوی تلویزیون منتظر نشینه

۴.اگه تا به حال قدم زدن تو پیاده رو رو تجربه نکردین حتما این کارو

بکنین که پشیمون نمیشین

ما که جمعه پیش برای اولین بار با پای خودمون تو مسیر زندگی

قدم زدیم.

مامانی و بابایی یه خرده تو دست و پا بودن اما خب ما هم که بی

 دست و پا نبودیم .

 با مانا که صحبت میکردیم قرار گذاشتیم اگه مامانی و بابایی بتونن

پا به پای ما بیان، یه برنامه پیاده روی تو خیابون اصلی بذاریم

واسه هفته بعد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 15:43  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |