تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

۱.اینکه یه دختر خانوم باشخصیت تمایل داشته باشه

 هر جایی مامانش میره همراهش بره و به عبارت بهتر

 به مامانیش پیوست شده باشه، دلیل نمیشه بهش بگن

 " مانیا سریش "

احتمالا به خاطر همین برچسب هاست که بشر هر روز

 تنهاتر از پیش میشه

(جمله بالارو داشتین؟ ، باز هم مارو جدی نگیرین )

۲.چند وقتی بود مانا میگفت حالا که یه سال بزرگتر

شدیم باید یه خرده بیشتر با بزرگترها قاطی بشیم تا یه

موقع فکر نکنن داریم خودمونو واسشون می گیریم

در اولین اقدام در خودمونی سازی هم یه نفر رو در

نظر گرفتیم که تو خونواده مامانی کمترین فاصله

سنی رو با ما داره (حدود ۱۵ سال ناقابل )و اینجوری

شد که دایی سعید تبدیل شد به سعید خشک و خالی

بدون پیشوند و پسوند

و از همون موقع و به خاطر تاکید بر موضوع خودمونی

بودن ، مانا هر چند دقیقه یه بار صدا میزنه : سعید

۳.باز هم به خاطر اینکه یه سال بزرگتر شدیم و باید

در امور خونه به مامانی و بابایی کمک کنیم ، مانا وظیفه

بستن درهای باز و باز کردن درهای بسته رو تو خونه

به عهده گرفته و مدام در حال انجام وظیفه است.

فقط بعضی وقتها یادش میره که من توی چارچوب موندم

یا پشت در نشستم و همینجور بی وقفه به انجام وظیفه

ادامه میده

۴.آخیش !

به هر حال بعد از چند ماه تلاش نافرجام ، بالاخره موفق

شدیم بفهمیم وقتی شیشه میشکنه چه صدایی میده

شیشه مورد مطالعه هم شیشه میز تلویزیون خونه مامانی

مامانی بود.

البته شیشه سابق

چون در اثر مطالعات ما به پودر شیشه تبدیل شد.

۵.این هم یه دست و دلبازی دیگه در انتشار عکس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 21:28  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

۱.کاشکی می تونستیم به پاس شرکت دوستان تو جشن

تولدمون، همه اونهارو تو جشن عروسیمون ببینیم.

۲.کاشکی طول سال اونقدر کم می شد که هر چند روز

می تونستیم یه جشن تولد بگیریم و هی بزرگ بشیم.

۳.کاشکی می تونستیم تجربیات این چند روزه رو بصورت

کتاب " آداب ورود به ۲ سالگی " منتشر کنیم تا نی نی ها

موقع عبور از این مرحله حساس زندگی دچار حس تعلیق و

سردرگمی نشن.

۴.کاشکی می شد همیشه روز باشه و همیشه بابایی حوصله

داشته باشه تا مارو ببره " ددر "

۵.کاشکی هر وقت سفره غذا رو می چیدن اجازه می دادن تا ما

فقط چند دقیقه با سفره خلوت کنیم تا لذت غذا خوردن حالیمون

بشه.

۶.کاشکی اجازه داشتیم بتونیم بشقابها و لیوانها رو بدون ترس از

شکستن به هم بزنیم یا فرش رو با لیوان چای به سلیقه خودمون

نقاشی کنیم.

۷.کاشکی می تونستیم بعد از خوردن غذا به سبک خودمون

دستهامونو بگیریم به دیوارهای تازه رنگ شده و بلند بشیم و

چند متری حرکت کنیم.

۸.کاشکی اون عروسکهایی که به اسم ما خریدن یا هدیه

گرفتیم رو می دادن به خودمون تا هر جور دلمون خواست

تربیتشون کنیم و موهاشونو مرتب کنیم.

۹.کاشکی قفل همه درهای خونه ، مخصوصا در ورودی یه جوری

خراب می شد که هیچوقت اینجوری محصور نشیم.

۱۰.کاشکی همه پشتی ها و صندلی های خونه یه جوری گم و

گور می شدن که باهاشون مسیرهای تردد و دسترسی ما به

مناطق دلخواه رو نبندن.

۱۱.کاشکی بابایی و مامانی اینقدر خاطر گوشی هاشونو

نمی خواستن و احساسات پاک مارو جریحه دار نمی کردن.

۱۲.کاشکی کتابها ، مجله ها و روزنامه ها واسه استفاده همه

اعضای خونه بود نه فقط مامانی و بابایی

۱۳.کاشکی ...

این هم عکسهای تولد :

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 22:20  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |