تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

 

سلام

چه حس عجیبیه حس یکسالگی

نمی دونیم چرا ما تا حالا نداشتیم

اینقدر غلظت هیجان خونمون بالاست که

حتی نتونستیم عکس بگیریم

عکس باشه برای وقتی که به حالت عادی

برگردیم

عوضش بابایی فسفرهای مغزشو گذاشته در

اختیار دلش و مارو غافلگیر کرده

تولدمون مبارک(خودتحویل گیری اساسی)

    

تو سال هشتاد و شش ، مهر که به آخر رسید

موقع ظهر صدای بال فرشته پیچید

حدود ساعت یک ، مرکز شهر گرگان

بیمارستان مسعود ، فرودگاه آسمان

دو تا فرشته مامور شدن به روی زمین

خوش اومدین مانیا و مانای نازنین

صورتتون پنبه بود ، نه ، یه کمی سفیدتر

نرم و لطیف و قشنگ ، فرشته بودین آخر

پنجاه و دو یا سه سانت ، اندازه قدتون بود

خدا چه نقشی زده ، به روی اون تار و پود

کچل نبودین اما ، موی زیاد نداشتین

به غیر گریه زاری ، هیچ چیزی یاد نداشتین

مانیا بود دو کیلو ، روی ترازو سر راست

با اندام مانکنی ، اضافه وزن نمی خواست

مانا کمی تپل تر ، اما نه خیلی زیاد

حدود سیصد گرم ، خیلی به چشم نمیاد

یه جور نیگا میکردین ، که اینجا دیگه کجاست؟

اینا دیگه کی هستن ، این آقا بابای ماست؟

مامان کجاست ، پس چرا ، غذا نمیدن به ما؟

ماموریت اینجوری ؟  اینجا کجاست ای خدا؟

فرشته ها! یه ذره حوصله داشته باشین

اینجا همینجوریه ، کم گله داشته باشین

مامانی بعد از عمل ، چشماشو وا کرد وبعد

با دیدن شماها ، شکر خدا کرد و بعد

یهو یه رودخونه اشک ، رو صورتش جاری شد

با گریه خوشحالی ، صورتش آبیاری شد

ادامه ماجرا ، یه خرده تکراریه

گریه و شیر و دل درد ، برنامه کاریه

برنامه خوابتون ، درست نبود اولها

حسابی شیطون بودین ، فرشته های بلا

یه سال گذشته انگار ، به سرعت برق و باد

یکسره مشغول بودین ، آتیش سوزوندین زیاد

روزا گذشت و هر روز ، یه کم شیرین تر شدین

بزرگ شدین و کم کم ، خوشگله دختر شدین

دوباره آخر مهر و خاطرات پارسال

خاطره فرود فرشته ها تو شمال

هیچ چیزی از خنده شما قشنگ تر نبود

تو این یه سال دخترا ، بزرگ بشین زود زود

   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 21:15  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

۱.توی دوره ای که دوگانه سوز کردن مده، مامانی

لطف کرد و مارو یگانه سوز کرد.

یعنی از این به بعد از سردرگمی دراومدیم و فقط

باید شیرخشک بزنیم تو رگ.

 خوبیش اینه که دیگه خبری از صف و نوبت نیست

۲.نمیدونیم تا کی میخوان به کار تیمی و گروهی

بگن خرابکاری

همینه که پیشرفت نمی کنیم دیگه

الان که ما دو نفر یه تیم موفق و قوی جهت انجام

امور خونه تشکیل دادیم به بهونه خرابکاری جلوی

فعالیتهای مارو میگیرن.

شما بگین .

آخه باز کردن در یخچال ، زدن مداوم فندک اجاق گاز ،

روشن و خاموش کردن پیاپی ماشین لباسشویی در

حال کار یا عوض کردن پشت سر هم کانال تلویزیون

خرابکاریه؟

آی بزرگترها!

چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید

۳.برعکس منش و رفتارمون که سنگین و باوقاره ،

خوابمون اصلا وزن نداره و حسابی سبکه

کافیه مورچه  تو هوا پرواز کنه تا ما بیدار شیم و

ردیابیش کنیم

یه ساعت زحمت میکشن و مارو میخوابونن تا ۵ دقیقه

استراحت کنن که شرمنده...

۴. از جوگیری ماه رمضون دراومدیم

به عبارت صحیح تر خیلی دراومدیم

واسه جبران پوشش اون یه ماه ، یه چند وقتی اینجوری

که تو عکسها میبینید ، سر میکنیم.

به هر حال بام ما دو طرف که بیشتر نداره، یا باید از این

طرفش بیفتیم یا از اون طرفش

۵.یه وقت فکر نکنید موبایلهایی که تو عکس می بینید

واسه تبلیغاته، هر چند کار تبلیغاتی هم قبول میکنیم.

بدون این گوشیها عمرا اگه میذاشتیم  عکس بگیرن

تازه گوشیهارو که دادن هم نتونستن عکسهایی که 

 دلشون میخواست بگیرن

حق بزرگترهایی که زرنگ بازی درمیارن همینه

۶.یه نگاهی هم به روزشمار وبلاگمون بندازید لطفا 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 10:29  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |