
سلام
چه حس عجیبیه حس یکسالگی![]()
![]()
نمی دونیم چرا ما تا حالا نداشتیم ![]()
![]()
![]()
اینقدر غلظت هیجان خونمون بالاست که
حتی نتونستیم عکس بگیریم ![]()
![]()
![]()
عکس باشه برای وقتی که به حالت عادی
برگردیم![]()
![]()
عوضش بابایی فسفرهای مغزشو گذاشته در
اختیار دلش و مارو غافلگیر کرده![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدمون مبارک(خودتحویل گیری اساسی)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو سال هشتاد و شش ، مهر که به آخر رسید
موقع ظهر صدای بال فرشته پیچید
حدود ساعت یک ، مرکز شهر گرگان
بیمارستان مسعود ، فرودگاه آسمان
دو تا فرشته مامور شدن به روی زمین
خوش اومدین مانیا و مانای نازنین ![]()
![]()
صورتتون پنبه بود ، نه ، یه کمی سفیدتر
نرم و لطیف و قشنگ ، فرشته بودین آخر
پنجاه و دو یا سه سانت ، اندازه قدتون بود
خدا چه نقشی زده ، به روی اون تار و پود
کچل نبودین اما ، موی زیاد نداشتین![]()
![]()
به غیر گریه زاری ، هیچ چیزی یاد نداشتین
مانیا بود دو کیلو ، روی ترازو سر راست
با اندام مانکنی ، اضافه وزن نمی خواست![]()
مانا کمی تپل تر ، اما نه خیلی زیاد
حدود سیصد گرم ، خیلی به چشم نمیاد![]()
یه جور نیگا میکردین ، که اینجا دیگه کجاست؟
اینا دیگه کی هستن ، این آقا بابای ماست؟![]()
مامان کجاست ، پس چرا ، غذا نمیدن به ما؟![]()
ماموریت اینجوری ؟ اینجا کجاست ای خدا؟![]()
فرشته ها! یه ذره حوصله داشته باشین
اینجا همینجوریه ، کم گله داشته باشین![]()
مامانی بعد از عمل ، چشماشو وا کرد وبعد
با دیدن شماها ، شکر خدا کرد و بعد
یهو یه رودخونه اشک ، رو صورتش جاری شد
با گریه خوشحالی ، صورتش آبیاری شد
ادامه ماجرا ، یه خرده تکراریه
گریه و شیر و دل درد ، برنامه کاریه![]()
برنامه خوابتون ، درست نبود اولها
حسابی شیطون بودین ، فرشته های بلا
یه سال گذشته انگار ، به سرعت برق و باد
یکسره مشغول بودین ، آتیش سوزوندین زیاد
روزا گذشت و هر روز ، یه کم شیرین تر شدین
بزرگ شدین و کم کم ، خوشگله دختر شدین![]()
دوباره آخر مهر و خاطرات پارسال
خاطره فرود فرشته ها تو شمال![]()
هیچ چیزی از خنده شما قشنگ تر نبود
تو این یه سال دخترا ، بزرگ بشین زود زود![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()












