تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

۱.زمین میخواد صاف باشه یا کج

آهنگ میخواد شاد باشه یا غمگین

تکنو میخوان بزنن یا محلی

واسه آدمهای کاردرستی مثل ما فرقی نداره

مهم اینه که ما حرفه ای حرکات موزونیم

اونقدر تخصص داریم که حتی با صدای جاروبرقی

هم حرکات موزون که با اندکی قر درآمیخته است

از خودمون صادر کنیم.

کاربلدی یعنی همین دیگه

۲.اونقدرها هم که فکر میکردیم کار پیچیده ای نبود.

شاید هم بوده و ما نابغه ایم.

کار با کامپیوتر رو میگیم.

چند وقتیه که صدای غالب تو خونه ما ، صدای خاموش

روشن شدن کامپیوتره که توسط انگشتان هنرمند ما

انجام میشه

خیلی حال میده ، کلی هم کلاس داره

فقط خدا کنه بابایی نخواد جلوی پیشرفت مارو بگیره

چون تازه یاد گرفتیم چطوری سی دی رام رو باز کنیم

خدا کنه بذاره همینجور روزی هزار بار این کامپیوتر رو روشن و

خاموش کنیم.

۳.نمیدونیم باید بگیم شیشه هم شیشه های قدیم یا اینکه

کنترل هم کنترل های قدیم

آخه ما هرچی با این کنترل ها می کوبیم به شیشه میز و 

عسلی ، نه شیشه میشکنه و نه کنترل

می ترسیم به قدرت خرابکاری ما شک کنن

۴.جو گیر شدیم.

به همین سادگی  

تا گفتن که ماه رمضونه، تریپمون عوض شد.

عکسهارو ببینید متوجه میشید جوگیری یعنی چی

از بالابه پایین ، یک در میون مانا و مانیا

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 8:38  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

۱.امروز میخوام فرق بین یه دختر باهوش و یه دختر

بیهوش رو بهتون نشون بدم.

یه دختر باهوش مثل من وقتی ازش میپرسن که

جیجیک چی میگه،میگه :قد قد قدا

ولی بعیده که دختر بیهوش حتی بدونه جیجیک چیه

تازه مانیا واسه اینکه روی منو کم کنه مدتیه داره کار

میکنه که بفهمه اژدها چی میگه، ولی فعلا بدلیل

کمبود منابع اطلاعاتی نتونسته کاری کنه

۲.عمرا " اگه بتونید حدس بزنید ما به کدوم خوردنی

بیشتر از بقیه علاقه داریم

اصلا هم فکر هله هوله و این چیزای ضد سلامتی رو به

ذهنتون راه ندین

چون ما مثل ۲ تا خانوم با شخصیت اگه زیتون سر

سفره باشه، به هیچ چیز دیگه فکر نمی کنیم

خوب ما اینیم دیگه

۳.فکر می کنید اولین چیزی که بابایی وقتی به خونه میاد

از ما میشنوه چیه؟

سلام ، خسته نباشید ، از دیدنت خوشحالیم بابایی و ...

نه عزیزای من

اینا که تو دلمونه و گفتن نداره

تا بابایی از در میاد تو و میگه سلام

مانیا روی دو زانو میشینه و میگه "ددر"

و صد بار این ددر گفتنو تکرار میکنه

"ددر " گفتن ما تا ساعت ۱۲.۳۰ شب ادامه پیدا میکنه و

مواقعی که بابایی لباس بیرون میپوشه به اوج خودش

میرسه

البته بعضی وقتها سیاست چانه زنی ما از پایین و فشار

مامانی از بالا  جواب میده و ما بعنوان ددر تا سر کوچه

میریم و سیر آفاق و انفس می کنیم.

۴.کم کم داره دلمون واسه خونه مادرجون و حیاطش تنگ

میشه.

وقتی به هرطرف که میریم به در و دیوار می خوریم

تازه قدر اونجارو میدونیم

واسه دلخوشی یه عکس از اون موقع رو میذاریم اینجا

خدا کنه زودتر برگردیم اونجا و زندگی کنیم واسه خودمون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:42  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |