تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

۱.یه اتفاق جالب آبی تو سال کم آبی

۲تا چشمه بود تو صورت ما که ۹ ماه خشک بود.

نمیدونیم چی شد که تو این چند روزه شروع به

جوشش کرد و یه رودخونه نقلی  روی لبمون

جاری شد.

فقط حیف شد که چند روز بیشتر نتونستیم لب این

جوی بشینیم و گذر عمر ببینیم.

با تلاش بابایی و مامانی ، چشمه خشکید.

۲.از وقتی برگشتیم خونه، چون غلظت تفریح خونمون

کم شده ، واسه خودمون سرگرمی جدید جور کردیم.

همدیگر رو هول میدیم

موی همو می کشیم

انگشت تو چشم هم می کنیم

سر هم جیغ میزنیم

و ...

اینو بهش میگن یه تفریح ابتکاری کم خرج

۳.قاشق، چنگال ، لیوان ، غذا ومانا و مانیا.

این یه سفره ایده ال غذاست که ممکنه بشه ازش

قاشق و چنگال رو حذف کرد اما عمرا کسی بتونه

مانا و مانیا رو از سفره غذا حذف کنه

تازه تقسیم غذا هم اینجوریه که ۷۰ درصد غذاسهم

مانا و مانیا و بقیه غذا سهم بقیه میشه

اینجوری هم تناسب اندام بقیه به هم نمیخوره و هم

ما ۲ تا یه تفریح اساسی انجام میدیم.

۴.نه اینکه ما خودمون گلیم  از وقتی که اومدیم

خونه ، همه گلها و گلدونها رو جمع کردن

حتی به خاطر اینکه ما تو زحمت نیفتیم که هر

چند دقیقه یه بار رومیزی رو برداریم ، کلا مامانی

بی خیال رومیزی شده.

فقط خدا کنه بی خیال خود میز و عسلی ها نشه

۵.بالاخره چند تا پشه پیدا شدن که منو هم تحویل

بگیرن و فقط با مانا رفاقت نکنن

جا پای رفاقتشون تو عکسها مشخصه

۶.نظارت بابایی و مامانی بر اعمال و رفتار ما کم

بود ، نظارت دایی جونی هم اضافه شد.

من و مانا فکر می کردیم وقتی برگشتیم خونه

می تونیم تو یه جدال ۲ به ۲ از پس مامانی و

بابایی بربیایمولی رودست خوردیم.

دایی سعید هم با ما اومده و الان ۲۵ روزه که ما

نمی تونیم دست از پا خطا کنیم.

هر هنری که بخوایم از خودمون صادر کنیم ، به

بهانه خرابکاری ، توقیف میشه.

خدا کنه یا مامان مامانی دلش واسه دایی سعید

تنگ بشه و یا دایی سعید دلش واسه مامانی

اونوقت ما می دونیم چطوری از پس مامانی و بابایی

خودمون بر بیایم.

۷.اینم عکسهای ما

یه راهنمایی :اونی که زبونش تو آفسایده آبجی ماناست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 10:58  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

۱.برمی گردیم نه ، برگشتیم.

بالاخره مهمونی کوتاه مدت ۲۶۸ روزه ما در خونه

مامان مامانی تو شمال به پایان رسید و ما با زبون

خوش ، به خونه خودمون نقل مکان کردیم.

هرچندخیلی اصرار کردن که بمونیم

امابه خاطر اینکه بابایی از تنهایی دربیاد ،قبول نکردیم

و به خونمون برگشتیم.(اینم کلاس واسه بابایی)

البته اونقدر بهمون خوش گذشت تو این چند وقته که

به همه علاقمندانمونقول میدیم در اولین فرصت

ممکن برگردیم و در خدمتشون باشیم.

دست همه دوستداران ما درد نکنه بابت این مدت

۲.این چند روز آخر مهمونی خیلی خوش گذشت.

وقتی همه مطمئن شدن که برگشتن ما جدیه،واسه

ما سنگ تموم گذاشتن.

کوه و جنگل به راه بود دیگه حسابی

تازه گفتن تا دفعه بعد که بریم ، دریا هم ساخته میشه

۳.بابایی کم کم باید به فکر عوض کردن خونه بیفته.

چون این خونه ای که الان هستیم انگار واسه نی نی های

یه قلو ساخته شده

آخه اینقدر سوراخ سنبه هاش کمه که یه روزه همشو کشف

کردیم

یه خونه با سوراخ سنبه مخصوص دوقلوها اگه سراغ داشتین

بی خبرمون نذارین .

۴.درسته که فعلا می خوایم ادامه تحصیل بدیم ولی جنگ اول

به از صلح آخر

محض اطلاع نی نی های که آقا تشریف دارن

اگه یه روز خواستید جهت خوشبخت شدن اقدام کنید ، فکر اینکه

با یه شیربهای ناقابل سر خونواده های محترم ما دخترخانوما رو

شیره بمالین از سر بدر کنین

گلاب به روتون ، پوشک بها رو هم در محاسباتتون وارد کنید.

۵.اگه با همین روند فعلی دندونامون بیرون بیان، تا چند روز دیگه

با بیرون زدن دندون عقل ، جشن خودکفایی دندون رو برگزار

می کنیم.

فعلا که نفری ۶ تا دندون داریم و هفتمی هم توراهه.

خدا بده برکت

۶.اینم عکسهای ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:10  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |