تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

۱.نمی دونم کی به این مانیا مجوز حرکت چهار

دست و پا داده؟

آخه هیچ چی رو رعایت نمیکنه.

حق تقدم رو که بی خیال،انگار اون آبجی بزرگه

است و ما آبجی کوچیکه

موقع گردش هم نه به چپ نگاه میکنه و نه به

راست.

تازه اصلا عین خیالش نیست که بعضی وقتها

من تو مسیرش خوابیدم.چنان از روی من رد میشه

که انگار از روی یه بالش رد شده

اون هم با ۵/۷ کیلو وزن

۲.من بزرگترم که باشم.دلیل نمیشه که هر چی

هر چی تو دستم بود و مانیا خواست بهش بدم

تازه مانیا که خواهش نمیکنه بهش بدم، خودش

سعی میکنه به زور ازم بگیره

اما دیگه من کوتاه نمیام که هیچ ، تلافی هم

می کنم.

۳.دیگه از این خونه های کوچیک ۱۶۰-۱۵۰ متری

خسته شدیم

دوست داریم بریم تو حیاط و واسه خودمون دور

بزنیم اما همه وظیفه خودشون میدونن مواظب

باشن که ما این کارو نکنیم.

نکته : مانا و مانیا از وقتی دنیا اومدن تو خونه بابا و

مامان مامانی تو شمال بودن

نمیدونن که اون خونه ای که بهش میگن کوچیک،

خیلی بزرگه ، با یه حیاط خیلی بزرگتر

اگه بدونن که قراره چند وقت دیگه برگردن خونه

خودمون که یه آپارتمان ۱۰۰ متری بیشتر نیست

و تازه حیاط هم نداره ، چی میگن

۴.وای که رفتن تو خیابون چقدر حال میده

هر ماشین و موتوری که رد میشه ، از جایی که

دیده میشه تا جایی که دیگه دیده نمیشه، دنبال

می کنیم.

اما دریغ از یه بوق ناقابل که به افتخار ما بزنن

۵.دیروز آبجی مانیا خودشو زد به مریضی که با

بابایی بره بیرون

البته آقای دکتر فهمید که چیزیش نیست و فقط

میخواسته با بابایی گردش کنه

فکر نکنم این راه دیگه واسه بیرون رفتن من

جواب بده

۶.مسابقه هم نداریم

به ترتیب از بالا:

مانیا ، مانا ،مانا و مانیا ، مانا ، مانیا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:27  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

۱.بابایی میگه ما ۲ نفر متخصص کارهای فرهنگی

هستیم.

آخه این چند روزه کتاب ، روزنامه و مجله ای روی

زمین نبوده که ما نخورده باشیم

طفلک بابایی که دیگه باید عادت آرشیو کردن

مجلاتشو فراموش کنه

۲.داد میزنیم ، جیغ می کشیم ، بابا بابا و ماما

ماما میگیم ، گریه می کنیم و ...تا یکی به ما ۲تا

توجه کنه و تحویلمون بگیره .

آخه آبجی مانا  میگه اینجوری در آینده دچار کمبود

محبت نمیشیم.

۳.چه انتظاراتی دارن از ما این آدم بزرگها

اون موقعی که اصلا نمیدونستیم توی دنیا جز شیر

غذای دیگه ای هم هست ، شیر خشک نمی خوردیم.

حالا که کلی طعم و مزه جدید کشف کردیم از ما

انتظار دارن شیرخشک بخوریم.

خداییش عجیب نیست؟

۴.من اصلا نمی خواستم کاری کنم که دندون آبجی

مانا دیگه به چشم نیاد.

آخه هر چی باشه آبجی چند دقیقه از من بزرگتره

ولی چیکار کنم با این دندونای عجول که یهو ۲ تایی

بیرون اومدن

۵.این هم عکسهایی از  روزنامه اعتماد که ما خوندیم

 یا خوردیم و آبجی مانا که حتی موقع خواب هم

بی خیال کار فرهنگی نمیشه

تو عکس ۲ نفری هم من مرام کوچک بزرگی گذاشتم

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:2  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |