تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

۱.یه کشف مهم:

مامانی هم یه نی نی بزرگه .

چون اولا : مامانی هم مامانی داره

دوما : ۲ روز پیش براش جشن تولد گرفتن

فقط نمی دونیم چند روز از ما بزرگتره

اینا هم واسه مامانی جون

نکته:از نظر نی نی ها فقط برای نی نی ها جشن تولد میگیرن.

۲. امروز ۶ ماهه شدیم.

مامانی میگه اگه همینقدر که تا به حال خوابیدیم

و بیدار شدیم ، بخوابیم و بیدار بشیم برای ما هم

جشن تولد میگیرن.

مانیا از صبح تا حالا ۱۰۰ بار خوابیده و بیدار شده.

من هم همینطور

۳.نمیدونم چرا هر وقت میخوام دست به صورت

کسی بکشم و نازش کنم ، رو صورتش خط میفته

و صورتش قرمز میشه؟

۴.دیگه هر جا دلمون بخواد میریم.

مانیا میره جلو یا برمیگرده عقب.

منم بیشتر غلت میزنم .از این طرف اتاق میرم

به اون طرف اتاق و برمیگردم.

۵.حالا که می تونیم تو اتاق دور بزنیم تو تمیز کردن

خونه هم کمک می کنیم.

نمیذاریم چیزی رو زمین بمونه.

هر چیزی رو زمین افتاده باشه بر می داریم .

اما چون نمی دونیم چیکارش کنیم میبریمش

طرف دهنمون

۶.حدس بزنین من مانا  بودم یا مانیا؟

هر کی جواب درست داد بره پایین عکسهای

مارو ببینه

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:28  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

۱.کلی عیدی گرفتیم.

کاشکی هر روز عید باشه.

۲.مریض شدیم.

(این چه کاریه که بچه ها رو بدون لباس کافی بردی

تو حیاط که مثلا عکس بگیری.

حالا تحویل بگیر.مریض شدن.)

اینارو مامانی به بابایی گفت.

بابایی هم کلی عذاب وجدان گرفت.

۳.آقای دکتر هر چی تلاش کرد آبجی مانا دهنشو

باز نکرد که آقای دکتر بتونه ببینه دندون درآورده یا نه.

آقای دکتر هم ضایع شد.

۴.حریره بادام هم به منوی غذایی ما اضافه شد.

به به.به به.به به

۵.آبجی مانا یه کشف جدید کرده.

مانا پاهاشو کشف کرده.

مدام پاهاشو میاره بالا و زل میزنه به پاهاش.

۶.این هم ۳ تا عکس ازما

بالایی مانا ، پایینی مانیا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:41  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |