تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

من مانیا هستم.قرار بود امروز با آبجی مانا بیایم بهتون سر

بزنیم ولی آبجی مانا یه سری مشکلاتی واسش پیش اومده

که نمیتونست بیاد.(بند ۱ رو بخونید)

۱.چند وقتیه که آبجی مانا مدام میگه (بووووووووو) و حوصله

هیچ کار و هیچکی  رو نداره(حتی من) و مدام بهونه میگیره.

مامانی میگه مانا داره دندون در میاره.

البته منم چند روزی می گفتم (بوووووووووو) ولی تا الان که

هیچ دندونی تو دهنم سبز نشده.

۲.چند روزیه  که یه بوهایی میاد.البته بوهای خوب

میگن این بوی عیده. یعنی چند روز دیگه عید میشه.

مامانی برای ما تخت تکونی کرده و رفته واسمون لباس نو خریده .

مثل اینکه قراره به ما عیدی هم بدن.

یه چیز جالب هم فهمیدیم.اینجوری که ما متوجه شدیم عید که

بشه ما ۸۷ ساله میشیم.

یه چیز دیگه

ما هم میخوایم به مامانی عیدی بدیم.

من و مانا تصمیم گرفتیم روز عید به مامانی اجازه بدیم که

۵ دقیقه استراحت کنه.

۳.اینجور که میگن بابایی واسه عید پیش ما نیست و باید سر

کارش حاضر باشه.

میگن بابایی  کار میکنه تا پول دربیاره و ما بتونیم راحت زندگی

کنیم.اما ما که پول داریم.

یعنی تو کیف مامانی کلی پول هست.ماخودمون دیدیم

نمی دونیم چرا بابایی نمیاد از همین پولها استفاده کنه؟

۴.هر وقت بابایی زنگ میزنه و ما صداشو میشنویم ، تا میخوایم

بابایی رو بوس کنیم ، سریع گوشی رو از ما میگیرن .

یا میگن گوشی رو خیس کردن ، یا اینکه میگن میخوان گوشی

 رو بخورن.

آخه مگه گوشی پوشکه که ما خیسش کنیم؟

یا شیر و پوره است که ما بخوایم بخوریمش؟

۵.عیدتون مبارک.۸۷ سالگیتون هم مبارک باشه.

۶.اینم عیدی شما

 اینم یه عکس ویژه از ما بمناسبت این روزها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:43  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

بدون هیچ توضیح اضافی میریم سر اصل مطلب .

چون خیلی حالمون گرفته شده.

میگید چرا؟

بند ۱ توضیحات رو بخونید:

۱.یادتون دفعه قبل گفتیم بابایی رو اذیت کردیم و

نذاشتیم عکس بگیره؟ 

حالا بابایی هم ناراحت شده و برای تلافی ، یه عکس

از ما تو یه وضعیت ضایع گرفته و گذاشته اینجا.

نه اطرافمونو مرتب کرده ، نه لباسامونو.

خداییش ما هیچوقت تو این وضعیت نمی خوابیم.

انگاری دیگه نباید با بابایی لج کرد.

شما لطف کنید و این عکسو ندیده بگیرید تا بعد...

۲.به خاطر چند قطره شیر ناقابل که موقع صرف غذا

میریزه دور و بر دهنمون ، به ما میگن شیرآشام

حالا خوبه خودشون موقع غذا خوردن یه بسته دستمال

کاغذی رو برای پاک کردن دور لبشون ضایع میکنن.

۳.اون ۲ تا خبر بالایی که دلنشین نبود.

حالا یه خبر باحال:

بالاخره یاد گرفتیم برگردیم.

دیگه هر چند دقیقه باید بیان مارو از روی شکم بردارن و

به پشت بخوابونن.اما به محض اینکه از ما دور بشن دوباره

ما برمیگردیم و روی شکم می خوابیم.

۴.یه بالاخره دیگه:

ما فهمیدیم بزرگترها چی می خورن که هر چند ساعت

یه بار میشینن پای سفره و دیگه دوست ندارن بلند بشن.

اونها پوره سیب زمینی میخورن.

ما هم دیشب خوردیم.

۵.گذشت اون موقعی که اوج خنده ما یه لبخند کمرنگ بود.

حالا دیگه ما از ته دل می خندیم. جوری که اگه دندون

داشتیم ، همه دندونامون دیده می شد. 

دیشب اونقدر خندیدیم که دل درد گرفتیم.

تازه فهمیدیم که چرا آدم بزرگها از ته دل نمی خندن.

اینم عکس ضایعی که بابایی از ما گرفته.

فقط یادتون باشه که قول دادید این عکسو ندیده

بگیرید،باشه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:58  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |