تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

۱.وقتی میگم این آبجی مانیا فقط بلده هر کی نیگاش

میکنه بهش بخنده ، میگید نه . نگو ، زشته!

آخه اگه اینجور نبود که الان من اینجا نبودم.

دفعه قبل هم که یادتونه، من اومدم.الان هم بهش میگم

نوبت سرکار خانمه که برید مطلب بنویسید، میگه میخوام

تلفسیون نیگا کنم.

دیگه از این تلفسیون هم بدم میاد.آخه مانیا بجای اینکه

بیاد با من درددل کنه،یاد گرفته زل بزنه به تلفسیون.

اونم اضافه شده به اون همه آدمی که به جای اینکه مارو

تحویل بگیرن زل میزنن به تلفسیون.

۲.این عکس گرفتنای بابایی هم شده دردسر.

تو حال و هوای خودتی که یهو می بینی یواشکی دارن

ازت عکس میگیرن.

تازه بعضی وقتها هم دوست دارن لباسی که اونا دلشون

میخواد رو بپوشیم و بعد عکس بگیرن.چه کم توقع.

اصلا فکر نمیکنن که ممکنه ما تو حس نباشیم.

منم اینبار تمام عکسهای بابایی رو خراب کردم.

یا گریه کردم، یا اخم کردم،یا بهش نیگا نکردم.

۳.یه چیز جالب:

دیگه مثل قبل هر جور مامانی میخواد، نمی خوابیم.

قبلا هر جوری ما رو میذاشتن رو تخت ، صبح همونجور

ما رو تحویل میگرفتن.

اما الان دیگه هر جور راحتیم می خوابیم.

من تو خواب دور میزنم و مانیا روی پهلوش میخوابه.تازه

مانیا داره سعی می کنه برگرده رو شکمش بخوابه.

اما نمی دونم چرا تا هر کی ما رو میبینه سریع مارو

برمیگردونه به حالت قبلی.

بعدش هم احتمالا فکر میکنه مارو نجات داده.

باباجون، بذارین ما زندگیمونو کنیم.

خوبه یکی بیاد هی تو خواب شما رو جابجا کنه؟

اینم ۲ تا عکس که بابایی میخواست از ما بگیره و من

نذاشتم موفق بشه. مانیا هم یه ذره همکاری کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:7  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

وای از دست این آبجی مانیا.نمی دونم چرا هر کاری که

من می کنم اونم سریع انجام میده.

چندروز زحمت کشیدم یه جیغ جدید یاد گرفتم که به محض

استفاده ،همه سریع میومدن سراغ من.

دو روز نگذشته بودکه نمیدونم چطوری آبجی مانیا هم این

جیغو یاد گرفت.دیگه اثر این جیغ از بین رفت.

البته منم که دیدم اینطوره ، سریع تلافی کردم.

یادتونه آبجی مانیا شیر خشک نمی خورد؟

حالا منم دیگه شیر خشک نمی خورم.

تازه تصمیم گرفتم چند روز تحویلش نگیرم.می تونیدتصمیم

جدید منو توی عکس پایین ببینید.

 این آبجی مانیا یه کار دیگه هم می کنه که من دوست

ندارم.هرکس یه نگاه بهش میکنه ، بی جنبه بازی درمیاره

و سریع باهاش گرم میگیره.

حتی یه ذره هم کلاس نمیذاره.

بعدش هر کی که منو می بینه میگه این خانم خیلی جدیه.

یه کار جدید هم یاد گرفتم ،البته مانیا هم بلده.

دستمو میبرم تو دهنم و شروع می کنم به خوردن.

خیلی خوشمزه نیست ولی خوب از هیچی بهتره.

فقط نمی دونم چرا بعضی وقتها انگشت دستم میره تو

چشام یا رو صورتم خط میندازه.

حالا یه چیز دیگه هم میگم و میرم تا بعد:

دیروز جشن تولد سالگرد عروسی مامانی و بابایی بود.

من و آبجی مانیا هم دعوت بودیم.

توضیح بابایی:

۱.مانا و مانیا هر جشنی رو فکر میکنن جشن تولده!!!

۲.مانیا هم دقیقا مثل مانا دچار همین سوتفاهمه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:1  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

۱۰۰ روز از ۳۰ مهر گذشت.

حالا ما ۱۰۰ روزه هستیم.

بابایی میگه ما وارد باشگاه صد تایی ها شدیم.

ما که نفهمیدیم این کار ، کار خوبیه یا نه؟

صدمین روز تولدمون مبارک.

یه شعر از بابایی و ۲ تا عکس از خودمون میذاریم تو وبلاگ.

عکس بالایی مانیا و عکس پایینی ماناست.

۲تا دختر دارم در خوشگلی تک

۲ تا دختر دارم ناز و وروجک

۲ تا دختر دارم چون دسته گل

۲ تا دختر دارم مثل عروسک

۲ تا دختر دارم زیبایی ناب

۲ تا دختر شبیه قرص مهتاب

و انگاری خدا در صورتاشون

۲ تا چشم قشنگو کرده در قاب

۲ تا دختر دارم شیرین تر از قند

۲ تا دختر ، هدایای خداوند

خدایا از تو میخواهم نبینه

کسی روی لباشون غیر لبخند

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:20  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |