۱.وقتی میگم این آبجی مانیا فقط بلده هر کی نیگاش
میکنه بهش بخنده ، میگید نه . نگو ، زشته!
آخه اگه اینجور نبود که الان من اینجا نبودم.![]()
![]()
![]()
دفعه قبل هم که یادتونه، من اومدم.الان هم بهش میگم
نوبت سرکار خانمه که برید مطلب بنویسید، میگه میخوام
تلفسیون نیگا کنم.![]()
![]()
![]()
دیگه از این تلفسیون هم بدم میاد.آخه مانیا بجای اینکه
بیاد با من درددل کنه،یاد گرفته زل بزنه به تلفسیون.
اونم اضافه شده به اون همه آدمی که به جای اینکه مارو
تحویل بگیرن زل میزنن به تلفسیون.![]()
![]()
![]()
۲.این عکس گرفتنای بابایی هم شده دردسر.![]()
![]()
![]()
تو حال و هوای خودتی که یهو می بینی یواشکی دارن
ازت عکس میگیرن.
تازه بعضی وقتها هم دوست دارن لباسی که اونا دلشون
میخواد رو بپوشیم و بعد عکس بگیرن.چه کم توقع.![]()
![]()
![]()
اصلا فکر نمیکنن که ممکنه ما تو حس نباشیم.![]()
![]()
![]()
منم اینبار تمام عکسهای بابایی رو خراب کردم.![]()
![]()
![]()
یا گریه کردم، یا اخم کردم،یا بهش نیگا نکردم.![]()
![]()
![]()
۳.یه چیز جالب:
دیگه مثل قبل هر جور مامانی میخواد، نمی خوابیم.![]()
![]()
![]()
قبلا هر جوری ما رو میذاشتن رو تخت ، صبح همونجور
ما رو تحویل میگرفتن.
اما الان دیگه هر جور راحتیم می خوابیم.![]()
![]()
![]()
من تو خواب دور میزنم و مانیا روی پهلوش میخوابه.تازه
مانیا داره سعی می کنه برگرده رو شکمش بخوابه.![]()
![]()
![]()
اما نمی دونم چرا تا هر کی ما رو میبینه سریع مارو
برمیگردونه به حالت قبلی.
بعدش هم احتمالا فکر میکنه مارو نجات داده.![]()
![]()
![]()
باباجون، بذارین ما زندگیمونو کنیم.
خوبه یکی بیاد هی تو خواب شما رو جابجا کنه؟![]()
![]()
![]()
اینم ۲ تا عکس که بابایی میخواست از ما بگیره و من
نذاشتم موفق بشه. مانیا هم یه ذره همکاری کرد.![]()
![]()
![]()
