دفعه قبل آبجی مانا تنهایی اومده بود.این بار هم من مجبور
شدم تنها بیام اینجا.قول میدیم دفعه بعد با هم بیایم بهتون سر
بزنیم.این چند روز اتفاقات جالبی افتاد :
۱.برای اولین بار تو عمرمون برف بارید و ما دیدیم چه شکلیه.چقدر
قشنگ بود. فقط نمی دونیم چرا وقتی برف اومد هوا یهو سرد شد.
مامانی می گفت که برف و گاز با هم قهر کردن و گاز گذاشته و رفته.
ما و مامانی مجبور شدیم برای اینکه سردمون نشه بریم خونه دایی
جون مامانی . خیلی خوش گذشت.وقتی که برف و گاز با هم آشتی
کردن برگشتیم خونه.
کاشکش برف و گاز هیچوقت با هم قهر نکنن.![]()
![]()
۲.انگاری یکی از دوستای بابایی ٬ گفته میخواد مارو برای پسراش
خواستگاری کنه.
بابا هم گفته که ما می خوایم ادامه تحصیل بدیم.![]()
چند روزیه من وآبجی مانا داریم فکر میکنیم خواستگاری و ادامه
تحصیل ٬ یعنی چی؟![]()
![]()
ولی چیزی نفهمیدیم.![]()
شما میدونید اینا که گفتم یعنی چی؟ ![]()
۳.آبجی مانا میگه من لجبازی میکنم و شیرخشک نمی خورم.اما
واقعا اینجوری نیست.من فقط دلم میخواد بیشتر تو بغل مامانی باشم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هر چند بعضی وقتها دلم به حال مامانی هم میسوزه که اصلا نمیتونه
استراحت کنه .چند روز پیش هم بین شونه هاش درد میکرد ٬ خیلی
ناراحت شدیم ولی حتما مامانی هم دوست داره که ما بیشتر تو بغلش
باشیم.![]()
![]()
یه چیز دیگه هم بگم.
بابایی یه شعر تازه برای ما گفته که دفعه بعد میخواد بزاره تو وبلاگ.
دوستتون داریم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
