تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

دفعه قبل آبجی مانا تنهایی اومده بود.این بار هم من مجبور

شدم تنها بیام اینجا.قول میدیم دفعه بعد با هم بیایم بهتون سر

بزنیم.این چند روز اتفاقات جالبی افتاد :

۱.برای اولین بار تو عمرمون برف بارید و ما دیدیم چه شکلیه.چقدر

قشنگ بود. فقط نمی دونیم چرا وقتی برف اومد هوا یهو سرد شد.

مامانی می گفت که برف و گاز با هم قهر کردن و گاز گذاشته و رفته.

ما و مامانی مجبور شدیم برای اینکه سردمون نشه بریم خونه دایی

جون مامانی . خیلی خوش گذشت.وقتی که برف و گاز با هم آشتی

کردن برگشتیم خونه.

کاشکش برف و گاز هیچوقت با هم قهر نکنن.

۲.انگاری یکی از دوستای بابایی ٬ گفته میخواد مارو برای پسراش

خواستگاری کنه.

بابا هم گفته که ما می خوایم ادامه تحصیل بدیم.       

چند روزیه من وآبجی مانا داریم فکر میکنیم خواستگاری و ادامه

 تحصیل ٬ یعنی چی؟ولی چیزی نفهمیدیم.

شما میدونید اینا که گفتم یعنی چی؟ 

۳.آبجی مانا میگه من لجبازی میکنم و شیرخشک نمی خورم.اما

واقعا اینجوری نیست.من فقط دلم میخواد بیشتر تو بغل مامانی باشم.

هر چند بعضی وقتها دلم به حال مامانی هم میسوزه که اصلا نمیتونه

استراحت کنه .چند روز پیش هم بین شونه هاش درد میکرد ٬ خیلی

ناراحت شدیم  ولی حتما مامانی هم دوست داره که ما بیشتر تو بغلش

باشیم. 

یه چیز دیگه هم بگم.

بابایی یه شعر تازه برای ما گفته که دفعه بعد میخواد بزاره تو وبلاگ.

دوستتون داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 11:32  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

من امروز تنهایی اومدم اینجا چون آبجی مانیا خوابه.

سریع میگم این چند روزه چه خبری بوده و میرم:

۱.چند روزی بابایی پیش ما بود.خیلی خوش گذشت.شب آخری

 که پیش ما بود برای اینکه بیشتر ببینیمش تا نزدیکای صبح

 نذاشتیم بخوابه.من و آبجی مانیا به نوبت ادای دل درد داشتن

 درآوردیم.طفلکی بابایی هم فکر میکرد دل درد ما جدیه

و مدام رو سر ما ایستاده بود.

۲.چندروز پیش یکی اومده بود میخواست جیگر مارو بخوره.یکی

هم اومده بود و میگفت چشاتونو بخورم.اینجا خیلی خطرناکه.

۳.ما هنوز نمیدونیم اسممون واقعا چیه؟ ۱نفر به ما میگه خاله جون.

۲نفر به ما میگن عمو جون. ۳ نفر به ما میگن دایی جون.تازه ۲ نفر هم

به ما میگن عمه جون.

مگه اسم ما ٬ مانا و مانیا نیست؟

۴.از روزی که آقادکتره گفت :شیرخشک نان بهتر از هوماناست ٬ آبجی

مانیا لجبازی میکنه و شیرخشک هومانا نمیخوره.هر چی بهش میگم

تا بابایی شیرخشک نان پیدا کنه ٬ همین هومانا خوبه ٬ گوش نمیکنه.

این دختر کوچیکا همشون اینطورن؟

اینم ۳ تا عکس جدید از ما:(خیلی دست و دلبازی کردیم.مگه نه؟)

 

شما میتونید بگید کدوم یکی آبجی مانیاست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:22  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

گفته بودیم که بابایی میخواد برامون شعر بگه.

اینم شعر بابایی .

دفعه بعد هم قراره عکس جدیدمونو اینجا قاب کنیم.

دخترای 2 ماهه من سلام

کی میشه قفل لباتون وا بشه؟

کی میشه اونق گفتنای مدام

تبدیل به گفتن بابا بشه؟

 

کی میشه تا بابا رسید به خونه

بیاین و هر دو بابا رو بوس کنین

اگرچه لوس بازی بده دخترا

عیب نداره ، واسه بابا لوس کنین

 

کی میشه دعوا بگیرین که اول

کی واسه بابا چای و قند بیاره؟

فکر نکنم که دعوای شما رو

جز بوسه های بابا بند بیاره

 

نگین یه موقع ، این چه بابائیه؟

که چند روزی میشه ازش خبر نیست

بابا بودن همینجوره دخترا

این شادیا بدون دردسر نیست

 

بابا باید به فکر آسایش

مامان و مانیا و مانا باشه

دعا کنین که مشکلات بابا

خرید شیرخشک هومانا باشه

 

فکر می کنم با این همه درد دل

هر دوتاتون نیاز به پوشک دارین

دنیا همیشه مشکلش پوشک نیست

کمی صبور باشین اگه شک دارین.

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 14:15  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |