تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

همش 53 روز بیشتر نیست که به دنیا اومدیم ، اما اونقده تو این مدت از بعضی کارای این ادم بزرگا تعجب کردیم که ...

میگید چه کارایی؟

گوش کنید تا بگیم:

۱.اون اوایل که دنیا اومده بودیم مدام دست و پامونو می بستن.انگاری ما رو اسیر کرده بودن.داشتیم پشیمون میشدیم از به دنیا اومدن که تصمیم گرفتن ما رو ازاد کنن.چند وقتیه که شرایط بهتره .ولی ما هنوز میترسیم نکنه دوباره ببندنمون.

 

۲.این آدم بزرگا معلوم نیس چرا اینقد به خوابیدن علاقه دارن.وقتی که ما خوابیم اونا هم حتما خوابن. وقتی که ما بیداریم اونا بازم می خوان بخوابن.تو این چند شبه ما از اول شب که میشه (ساعت 12 شب) تا حدود 5-4 صبح همش بیداریم ولی اونا چرت میزنن.آدمای عجیبی هستن ، مگه نه؟پس اینا کی به کاراشون میرسن؟

 

۳.کافیه یه ذره خودمونو خیس کنیم .همه عالم و ادم متوجه میشن. باباجون ما هم آبرو داریم.به خرده رعایت کنین.خوبه که ما هم....

 

۴.هر وقت ما دلمون برا بابامون تنگ میشه و گریه می کنیم ، سریع یه قاشق شربت به ما میدن که بخوریم و میگن اینا دل درد دارن .حتی یکیشون هم نمیگه شاید اینا دلشون برا باباشون تنگ شده.شایدم این آدم بزرگا وقتی دلشون برای یکی تنگ میشه از همین شربتا میخورن و یادشون میره دلشون باید برا یکی تنگ بشه!

 

۵. از اینا بدتر .کافیه چند قطره شیر بخوریم.بلافاصله یکی مارو بغل میکنه و میزنه پشتمون.باور کنین پشت شونه هامون داره تیر میکشه. آی ادم بزرگا! نه شیر بدین نه بزنین پشتمون.خوب شد؟

تازه چیزای دیگه هم هست که فعلا نمیگیم شاید اوضاع بهتر بشه.

بعضی وقتا فکر میکنیم 2 ماه پیش زندگیمون بهتر بود. هر چند خونمون کوچیک بود و همش باید مواظب بودیم که دست و پامون توی چشم و گوش و دهن اون یکی نره.

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 12:45  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

منم مانیا هستم.

دختر کوچیکه بابایی.

منم چند دقیقه بعد ازآبجی مانا ،توهمون بیمارستون به دنیا اومدم.

آبجی مانا میگه از دفعه دیگه دو نفری میایم بهتون سر می زنیم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 19:48  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

من مانا هستم.

دختر بزرگ بابایی.

من ساعت ۱۳.۱۰ روز دوشنبه ۳۰ مهرتو بیمارستان مسعود گرگان به دنیا اومدم.

آبجی مانیا هم بعدآ میاد خودشو معرفی میکنه.

ضمنا بابایی میخواد شعری که راجع به ما گفته چند روز دیگه بذاره تو این وبلاگ.

منتظرتون می مونیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 10:43  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

40 روز از اون روز فراموش نشدنی گذشته ، همون روزی که 2 تا فرشته آسمونی قدم رنجه کردن و به مهمونی ما اومدن،گذشت.

 فرصتی پیش اومده که یه تجربه جدید به تجربیات 40 روزشون اضافه بشه.

تجربه ای به نام : وبگردی

امشب اومدم که بگم دخترای گل من می خوان مهمون دنیای مجازی بشن.

مانای من ، مانیای من

به این دنیای جدید خوش اومدین.

قربونتون.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:39  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |