۱.وقتی آدم همش یه ماه باشه که به یه شهر جدید نقل مکان
کرده باشی و نه درست و حسابی با مغازه هاش بصورت عام
و شیرینی فروشی هاش بصورت خاص آشنا باشی و نه هنوز
رفت و آمدی با کسی پیدا کرده باشی و نه تونسته باشی یه
خط اینترنت پرسرعت جور کرده باشی ![]()
خوب همین چیزا باعث میشه که :
اولا : کیک تولدت اون چیزی که میخواستی از کار در نیاد.![]()
دوما:مجبور باشی ۴ نفره جشن تولد بگیری که تازه یکی از
این ۴ نفر هم مدام پشت دوربین عکاسی قایم بشه.![]()
سوما:نتونی به موقع بیای عکسهای تولد رو داغ داغ بچسبونی
به صفحه وبلاگ.
اما خوب جشن تولد اینجوری هم جشن تولدیه واسه خودش.![]()
۲.وقتی یه نفر به اسم مانیا خانوم پیدا بشه که از ۶ ماه پیش هر
چی به دستش بیاد بذاره روی سرش و داد بزنه : تولک مبارک.
(همون تولد مبارک سابق
)، خوب معلومه که دلزده میشه و وقتی
کلاه تولد واقعی واسش میخرن ، دیگه تمایلی به سرکردنش نداره.
۳.وقتی که ترکیدن بادکنک ها برای آدم حکم انفجار موشک دوربرد
رو داشته باشه و گریه ات تو شب تولد تا خونه همسایه بره ، خوب
مشخصه که آتیش زدن فشفشه روی کیک ، چیزی تو مایه های
پرتاب بمب اتمی وحشتناک باشه و صدای گریه ات رو تا اون ور شهر
هم ببره مانیا خانوم.![]()
من که اصلا نترسیدم مثلا.![]()
۴.هیچ کلکی حتی از نوع فتوشاپیش هم نتونست آثار هنری که مانیا
رو گوشه چشم چپ من کار کرده بود رو کمرنگ کنه لااقل.![]()
حق بدین که یه ذره در مورد مانیا اینجوری بنویسم.![]()
۵. خدا کنه ۲ سالگی بهمون بیاد و باحال باشه.
حداقل خیلی نی نی بودنمون تو چشم نیاد و یه ذره استقلال کاری
بهمون بدن بابت این ۲ سالگی.![]()
۶.عکسای تولدمون هم بهتر از این درنیومد.![]()
بنظر میاد عکاس بیشتر به فکر کیک خورون بوده تا ثبت یه سری
شاهکار عکاسی از یه رویداد تاریخی.![]()















