تبليغاتX
مانا و مانیا ، دخترای آسمون

مانا و مانیا ، دخترای آسمون

صفحه ی نخست | آرشيو | پست الکترونیک | خروجی وبلاگ

حکایت یک عروسی

سلام

۱. داستانی داشتیم با این مانا خانوم .

با دیدن فیلم یه عروسی ، گیر سه پیچ داده به مامانی و بابایی که :

" چرا مارو نبردین به مراسم عروسی خودتون؟"

و هر چی براش استدلال و قسم و آیه آوردن که امکانش وجود نداشته

و اصلا اینجا از این رسم و رسومات (به قول مش قاسم : از این بی ناموسیها)

 نبوده تا حالا که بچه ها توی عروسی مامان و باباشون شرکت کنن  ،

قبول نکرد که نکرد.

مدام هم تکرار میکرد که :

" آدم باید بچه هاشو ببره عروسیش"

و تازه کلی هم دلیل و برهان در محکومیت بابایی و مامانی آورد که :

"چطور ما توی عروسی خاله جون و عمه جون بودیم اما توی عروسی

شما نبودیم."

و اینچنین بود که مانا خانوم ، ۲ ساعت تمام مراسم سوگواری برپا کرد و

ضجه زد و آخرش هم با قول اینکه حتما در مراسم جشن تولد عروسی

مامانی و بابایی حضور داشته باشیم ، اندکی آرام گرفت.

۲.نمی دونیم تاثیر این بهارها و بیداریهای جورواجور جدیدا فراگیر شده

میتونه باشه یا ناشی ازتاثیر تغییرات فصلی ،اما چیزی که واضح و مبرهنه

اینه که این چند وقته ، آستانه تحملمون یه ذره اومده پایین و با کوچکترین

بهونه ای ، بصورت کاملا خواهرانه ، از خجالت هم درمیایم.

بعدش هم که قهر کردن یکی از ما یا در موارد نادر ، دو نفرمون و رفتن توی

اتاق و بستن در و نشستن پشت در و ناله کردن بنحوی که بزرگترا بشنوند،

دنباله ماجراست.

۳.فقط تصور کنید لطفا که تازه خوابتون سنگین شده که یهو یه صدایی خوابتون

رو بی وزن و متلاشی کنه و وقتی جهت پیدا کردن منبع صدا ، به اتاق ما تشریف

فرما شدین با یه مانایی روبرو بشین که در کمال صحت و سلامت  ، میخواسته

از شما بپرسه که :

" کی هوا گرم میشه که برامون بستنی بخرین؟"

فقط لطفا در تصورتون ، ساعت رو ۳ نیمه شب فرض کنین.

۴.یه سئوال این روزا زیاد از طرف ما پرسیده میشه و اون هم اینه که :

" ... به انگلیسی چی میشه؟"

اگه همینجور پیش بریم ، احتمال اینکه تا چندوقت دیگه ، واسه صحبت

با دوستان فارسی زبان دچار مشکل بشیم و سئوالمون به سئوال زیر تغیییر

وضعیت بده زیاده که :

" ببخشید ، شما توی فارسی به ... چی میگین؟"

۵. حالا که هنوز چیزهایی از زبان شیرین پارسی یادمونه و به منظور پاسداشت

این زبان ، موقعی که در ناحیه شکم ، متوجه حرکات مشکوک میشم ، با گفتن

عبارت :

" دلم پیچ و تاب گرفته "

عمق فاجعه رو باستحضار بزرگترا میرسونم.

۶. بعلت شایعاتی که وجود داره مبنی بر اینکه فردا شب ، بلندترین شب ساله

و کلی وقت اضافه برای استراحت و خوابیدن هست ، میخوایم از بابایی و

مامانی درخواست کنیم که برای فرداشب ، برنامه کتابخونی موقع خواب رو

جوری تنظیم کنن که بشه کتاب کلیله و دمنه رو از اول تا آخرش دوره کرد.

                              "شب یلداتون خوش بگذره "

۷.بعلت ابتلای دوربینمون به آنفولانزای خوکی و لزوم استراحت تا حصول

بهبودی و به جهت خالی نبودن عریضه ، چندتا عکس مربوط به تابستون رو

واستون گذاشتیم که شاید توی این سرما ، دیدنش بدک نباشه.


نوشته شده توسط بابا/مامان/مانا/مانیا در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ساعت 12:50 | لینک ثابت |

گونه به گونه از نوع داغ

سلام

۱.این همه زحمت کشیدم و دو جفت کفش های خودم و مانیا رو با خودم

دارم میارم که یه دفعه یکی از کفشها میفته.

حالا فکر کنین که در این شرایط ، باباییتون برگرده و بگه:

"مواظب باش نندازی کفشهارو مانا جون."

احتمالا در عالم پدر -دختری ، من باید برمیگشتم و میگفتم :

" چشم بابایی. من همه تلاشم رو میکنم تا این اتفاق دوباره نیفته"

اما در عالم واقعیت ، جوابی که بابایی شنید این بود که :

" ۵ تا دست ندارم من که همشونو بیارم."

۲.انگاری هزار سال پیش بوده که یادش نمیاد.

تا همین چند سال پیش ، هر کی اسمشو میپرسید ، چون بلد نبود بگه

"مانیا " ، میگفت " مانا".

حالا اوضاع جوری شده که اگه اشتباها کسی بهش بگه مانا ، عمرا اگه

بخواد گذشت کنه و به روی طرف نیاره که :

" من مانیا هستم" .

فرقی هم نمیکنه که بابت تشویق اسمشو اشتباه گفته باشن یا تنبیه.

محاله که کوتاه بیاد.

۳.زیبایی شناسی تبار بشر از دید مانیا خانوم به قرار زیر می باشد :

خانومها زیبا و آقایون خوشگل هستند.

دخترها و عروسها هم در دسته زیبایان و پسرها در گروه خوشگلها

دسته بندی می شوند.

۴.حالا که داریم در مورد مانیا اختلاط می کنیم ، بد نیست بگم که :

جدیدا اگه دو نفر با هم بگن و بخندن و حتی تصادفی هم نگاهشون به

نگاه مانیا گره بخوره ، داد مانیا درمیاد که :

" چرا به من خندیدین؟"

و اگر کسی بخواد با عنوان اینکه دارن باهات شوخی میکنن ، سر و ته

قضیه رو هم بیاره ، با جواب دندان شکن مانیا روبرو میشه که :

" من اصلا از شوخی خوشم نمیاد."

البته خدا رو خوش نمیاد نگم که ، من هم جدیدا از این تاکتیک استفاده

میکنم ، حتی با غلظتی بیشتر از مانیا.

۵.در بین یکی از دعواهای خواهرانه ، خاله جون میانجی شده و میخواد

که دل مانیا رو هم بدست بیاره با گفتن این جمله نغز که :

"من هر دوتون رو دوست دارم."

و مانیا در نهایت سنگدلی جواب میده که :

" من خاله ای که مانا رو دوست داشته باشه دوست ندارم."

۶.و خوابم نمیبره اگه نگم این مطلب رو در مورد مانیا جون که اخیرا برای

تنبیه کلامی بعضی از افراد ، از کلمات بوقدار ، مثل " پر رو" ، "بی ادب " و

یک کلمه دیگه که دو بخشیه و بخش اولش "بی" و بخش دومش با حرف

 "ش" شروع میشه و با حرف " ر" تموم میشه و ۴ حرفیه و نمیشه اینجا

بکار برد ، استفاده میکنه.

البته باز هم مجبورم بگم که من هم بعضی وقتها آره.

۷.و حالا که این همه از مانیا گفتم ، یه نکته هم از کرامات خودم بگم که

ریا نشه. 

بعد از خوردن آبمیوه ای که بابایی برای جبران انرژی از دست رفته ما در

حین بازی خریده بود ، با گفتن عبارات:

" خیلی ممنون بابایی که این آبمیوه رو خریدی.من خیلی از طعمش خوشم

میاد و خیلی خوشمزه است ."

بابایی رو غافلگیر کردم در حد المپیک.

۸.و آخر کلام اینکه ، بخاطر بعضی از دوستان که نمیتونستن تشخیص بدن

من و مانیا رو توی عکسها ، یه علامت شبیه آرم شبکه ۳ ، روی صورت من

مشخصه که یادگار آخرین روز مسافرت به شمال و یادآور گونه به گونه شدن

 اینجانب با یه لوله بخاری سربه هواس.

آخه کسی نیست به این لوله بخاری بگه که پشت بخاری که ما میخواستیم قایم 

بشیم ، چیکار میکرد؟ 


نوشته شده توسط بابا/مامان/مانا/مانیا در شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ساعت 13:29 | لینک ثابت |

بعد از 4 سال

سلام

۱.ممکنه شما یادتون نیاد یا حواستون نباشه ، اما:

اگه ما از روزی که پا به این عرصه خاکی گذاشته بودیم ، بهمون گفته

بودن رئیس جمهور ، امروز دیگه دوره اول ریاستمون تموم شده بود و

باید به فکر دور بعدی بودیم.

اگه نماینده مجلس شده بودیم هم ، باید واسه ادامه خدمت رسانی به

دوستان ، دوباره خودمون رو نامزد می کردیم.

اگه حتی عضو شورای شهر هم بودیم ، دیگه نمی تونستیم قانونا واسه

چاله چوله های زندگی همشهریان نسخه بپیچیم.

چون از امروز ظهر ، دوره ۴ ساله اول زندگیمون تموم میشه و ما رسما

و قانونا ، وارد پنجمین سال از زندگیمون میشیم.

نمی دونیم امروز ، توی بیمارستان مسعود گرگان ، مراسمی بمناسبت

زادروز ما برقراره یا نه؟

حتما مراسم هست اما به ما خبر ندادن که ریا نشه.

۲.درسته روز تولدمونه ، اما دلیل نمیشه که بی خیال وقایع روزمره بشیم.

اینجوری هیچ گسست تاریخی بوجود نمیاد و ما بواسطه عدم درج بعضی

از نقاط عطف تاریخ ، مدیون نسل های بعد نمیشیم.

اولیش هم اینکه ، بعد از ۴ سال زندگی خواهرانه ، مانیا برگشته و رسما

اعلام کرده که :

من حوصله مانا رو ندارم.

این مانا دردسر سازه و همش منو به گریه میندازه.

من که هیچ توضیحی ندارم راجع به این بیانات مانیا.

۳.نمیدونم تاثیر مهرماه و شروع مدارسه یا چیز دیگه، اما توی این یه ماه ،

بیشتر اوقات فراغت من ، به تراشیدن مداد و همنشینی با مدادتراش

گذشته.

اصلا یه وسواسی پیدا کردم به مدادهایی که بیش از ۵ دقیقه از مدادتراش

دور بودن.

این هم از اوقات فراغت فرهنگی ما.

۴.پارک رفتن ما هم شده فیلمی واسه خودش.

پارکها از نظر ما به دو گروه تقسیم میشن:

پارک شب و پارک روز.

با این تقسیم بندی ، دیگه بهانه ای مبنی بر تاریک شدن هوا و تعطیل شدن

پارک ، عملا محلی از اعراب نداره واسه ما.

تازه راضی کردن بابایی به بردن ما به پارک یک مرحله خیلی خیلی آسونه

در مقابل راضی شدن ما به برگشت از پارک، بگونه ای که میشه برای

ساده سازی مساله ، ازش صرفنظر کرد.

فکر کنید برای برگشتن از پارک بعد از ۲ ساعت بازی ، با مانایی روبرو بشین

که هربار بهش بگین که بسه دیگه و بریم.پاشو بکوبه زمین و مرتب تکرار کنه

که نه هنوز ، ۱ سرسره ، ۲ سرسره ، ...و ۱۲ تا سرسره دیگه مونده.

۵.بعد از ۴ سال زندگی ، دیگه دستمون اومده که بعضی مواقع باید بعضی

از مواقع ، از تاکتیکهای غیرمعمول در مواجهه با مسائل زندگی استفاده کرد.

اینه که وقتی بابای از بهانه جویی و گریه کردن های من خسته شد و مثلا

برای تهدید من ، از عبارت غیرمنتظره زیر استفاده کرد که :

اگه بخوای به گریه کردن ادامه بدی ، تنبیهت میکم.

با پاتک تاکتیکی اینجانب روبرو شد که :

"خوب ، اگه تنبیه کنی ، من هم بیشتر گریه می کنم."

اینا هنوز هم فکر میکنن ما همون نی نی های ۴ سال پیش هستیم.

۶.اولش میخواستیم عکسهای جشن تولدمون رو بذاریم اینجا.

بعدش هرچی فکر کردیم دیدیم از جشن تولدی که هنوز برگزار نشده که

عکسی موجود نمی باشد.

این بود که تصمیم گرفتیم تصویر چند برش از زندگی پربار ۴ ساله مون رو

بذاریم در معرض دید دوستان.

خدائیش با روند تکاملی موها حال نمی کنین ؟


نوشته شده توسط بابا/مامان/مانا/مانیا در شنبه سی ام مهر 1390 ساعت 12:38 | لینک ثابت |