تبليغاتX
مانا و مانیا (دخترای آسمون)

مانا و مانیا (دخترای آسمون)

داستان زندگی

سلام

۱.آبجی مانیا خوابه.

البته فقط واسه ۵ دقیقه. چون معلوم نیست

دلواپس چیه که نمیتونه بیشتر بخوابه

البته راجع به من هم مامانی همینو میگه

۲.بالاخره دندون من لطف کرد و زد بیرون.

اینقدر امروز و فردا کرد واسه بیرون اومدن که

آقاجون مامانی به من گفت:

مانا جون مگه میخوای عاج فیل در بیاری؟

منتظر عاج فیل مانیا هستیم.

۳.به مانیا میگن زبل خان.

آخه یه جا بند نمیشه.یا زیر میزه.یا پشت بخاری و

یا میره سراغ سیمهای برق زیر میز کامپیوتر

۴.دیشب یه بسته دستمال کاغذی میل کردیم.

اما اصلا ازش خوشمون نیومد

انگار واسه آدمهای مریض درست کرده بودن.

نه طعمی ، نه مزه ای

۵.یکی از بهترین جاهای خونه آشپزخونه اس.

ما هم که یه پارچه کدبانو هستیم

مدام در حال جابجا کردن ظرفهای آشپزخونه.

سفره رو هم خیلی دوست داریم.

مخصوصا از نوعی که بشه به همش ریخت.

۶.این هم یه مسابقه دیگه

من و مانیا رو تشخیص بدین

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:59  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

۱.یه کشف مهم:

مامانی هم یه نی نی بزرگه .

چون اولا : مامانی هم مامانی داره

دوما : ۲ روز پیش براش جشن تولد گرفتن

فقط نمی دونیم چند روز از ما بزرگتره

اینا هم واسه مامانی جون

نکته:از نظر نی نی ها فقط برای نی نی ها جشن تولد میگیرن.

۲. امروز ۶ ماهه شدیم.

مامانی میگه اگه همینقدر که تا به حال خوابیدیم

و بیدار شدیم ، بخوابیم و بیدار بشیم برای ما هم

جشن تولد میگیرن.

مانیا از صبح تا حالا ۱۰۰ بار خوابیده و بیدار شده.

من هم همینطور

۳.نمیدونم چرا هر وقت میخوام دست به صورت

کسی بکشم و نازش کنم ، رو صورتش خط میفته

و صورتش قرمز میشه؟

۴.دیگه هر جا دلمون بخواد میریم.

مانیا میره جلو یا برمیگرده عقب.

منم بیشتر غلت میزنم .از این طرف اتاق میرم

به اون طرف اتاق و برمیگردم.

۵.حالا که می تونیم تو اتاق دور بزنیم تو تمیز کردن

خونه هم کمک می کنیم.

نمیذاریم چیزی رو زمین بمونه.

هر چیزی رو زمین افتاده باشه بر می داریم .

اما چون نمی دونیم چیکارش کنیم میبریمش

طرف دهنمون

۶.حدس بزنین من مانا  بودم یا مانیا؟

هر کی جواب درست داد بره پایین عکسهای

مارو ببینه

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:28  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

۱.کلی عیدی گرفتیم.

کاشکی هر روز عید باشه.

۲.مریض شدیم.

(این چه کاریه که بچه ها رو بدون لباس کافی بردی

تو حیاط که مثلا عکس بگیری.

حالا تحویل بگیر.مریض شدن.)

اینارو مامانی به بابایی گفت.

بابایی هم کلی عذاب وجدان گرفت.

۳.آقای دکتر هر چی تلاش کرد آبجی مانا دهنشو

باز نکرد که آقای دکتر بتونه ببینه دندون درآورده یا نه.

آقای دکتر هم ضایع شد.

۴.حریره بادام هم به منوی غذایی ما اضافه شد.

به به.به به.به به

۵.آبجی مانا یه کشف جدید کرده.

مانا پاهاشو کشف کرده.

مدام پاهاشو میاره بالا و زل میزنه به پاهاش.

۶.این هم ۳ تا عکس ازما

بالایی مانا ، پایینی مانیا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:41  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

من مانیا هستم.قرار بود امروز با آبجی مانا بیایم بهتون سر

بزنیم ولی آبجی مانا یه سری مشکلاتی واسش پیش اومده

که نمیتونست بیاد.(بند ۱ رو بخونید)

۱.چند وقتیه که آبجی مانا مدام میگه (بووووووووو) و حوصله

هیچ کار و هیچکی  رو نداره(حتی من) و مدام بهونه میگیره.

مامانی میگه مانا داره دندون در میاره.

البته منم چند روزی می گفتم (بوووووووووو) ولی تا الان که

هیچ دندونی تو دهنم سبز نشده.

۲.چند روزیه  که یه بوهایی میاد.البته بوهای خوب

میگن این بوی عیده. یعنی چند روز دیگه عید میشه.

مامانی برای ما تخت تکونی کرده و رفته واسمون لباس نو خریده .

مثل اینکه قراره به ما عیدی هم بدن.

یه چیز جالب هم فهمیدیم.اینجوری که ما متوجه شدیم عید که

بشه ما ۸۷ ساله میشیم.

یه چیز دیگه

ما هم میخوایم به مامانی عیدی بدیم.

من و مانا تصمیم گرفتیم روز عید به مامانی اجازه بدیم که

۵ دقیقه استراحت کنه.

۳.اینجور که میگن بابایی واسه عید پیش ما نیست و باید سر

کارش حاضر باشه.

میگن بابایی  کار میکنه تا پول دربیاره و ما بتونیم راحت زندگی

کنیم.اما ما که پول داریم.

یعنی تو کیف مامانی کلی پول هست.ماخودمون دیدیم

نمی دونیم چرا بابایی نمیاد از همین پولها استفاده کنه؟

۴.هر وقت بابایی زنگ میزنه و ما صداشو میشنویم ، تا میخوایم

بابایی رو بوس کنیم ، سریع گوشی رو از ما میگیرن .

یا میگن گوشی رو خیس کردن ، یا اینکه میگن میخوان گوشی

 رو بخورن.

آخه مگه گوشی پوشکه که ما خیسش کنیم؟

یا شیر و پوره است که ما بخوایم بخوریمش؟

۵.عیدتون مبارک.۸۷ سالگیتون هم مبارک باشه.

۶.اینم عیدی شما

 اینم یه عکس ویژه از ما بمناسبت این روزها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:43  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

بدون هیچ توضیح اضافی میریم سر اصل مطلب .

چون خیلی حالمون گرفته شده.

میگید چرا؟

بند ۱ توضیحات رو بخونید:

۱.یادتون دفعه قبل گفتیم بابایی رو اذیت کردیم و

نذاشتیم عکس بگیره؟ 

حالا بابایی هم ناراحت شده و برای تلافی ، یه عکس

از ما تو یه وضعیت ضایع گرفته و گذاشته اینجا.

نه اطرافمونو مرتب کرده ، نه لباسامونو.

خداییش ما هیچوقت تو این وضعیت نمی خوابیم.

انگاری دیگه نباید با بابایی لج کرد.

شما لطف کنید و این عکسو ندیده بگیرید تا بعد...

۲.به خاطر چند قطره شیر ناقابل که موقع صرف غذا

میریزه دور و بر دهنمون ، به ما میگن شیرآشام

حالا خوبه خودشون موقع غذا خوردن یه بسته دستمال

کاغذی رو برای پاک کردن دور لبشون ضایع میکنن.

۳.اون ۲ تا خبر بالایی که دلنشین نبود.

حالا یه خبر باحال:

بالاخره یاد گرفتیم برگردیم.

دیگه هر چند دقیقه باید بیان مارو از روی شکم بردارن و

به پشت بخوابونن.اما به محض اینکه از ما دور بشن دوباره

ما برمیگردیم و روی شکم می خوابیم.

۴.یه بالاخره دیگه:

ما فهمیدیم بزرگترها چی می خورن که هر چند ساعت

یه بار میشینن پای سفره و دیگه دوست ندارن بلند بشن.

اونها پوره سیب زمینی میخورن.

ما هم دیشب خوردیم.

۵.گذشت اون موقعی که اوج خنده ما یه لبخند کمرنگ بود.

حالا دیگه ما از ته دل می خندیم. جوری که اگه دندون

داشتیم ، همه دندونامون دیده می شد. 

دیشب اونقدر خندیدیم که دل درد گرفتیم.

تازه فهمیدیم که چرا آدم بزرگها از ته دل نمی خندن.

اینم عکس ضایعی که بابایی از ما گرفته.

فقط یادتون باشه که قول دادید این عکسو ندیده

بگیرید،باشه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:58  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

۱.وقتی میگم این آبجی مانیا فقط بلده هر کی نیگاش

میکنه بهش بخنده ، میگید نه . نگو ، زشته!

آخه اگه اینجور نبود که الان من اینجا نبودم.

دفعه قبل هم که یادتونه، من اومدم.الان هم بهش میگم

نوبت سرکار خانمه که برید مطلب بنویسید، میگه میخوام

تلفسیون نیگا کنم.

دیگه از این تلفسیون هم بدم میاد.آخه مانیا بجای اینکه

بیاد با من درددل کنه،یاد گرفته زل بزنه به تلفسیون.

اونم اضافه شده به اون همه آدمی که به جای اینکه مارو

تحویل بگیرن زل میزنن به تلفسیون.

۲.این عکس گرفتنای بابایی هم شده دردسر.

تو حال و هوای خودتی که یهو می بینی یواشکی دارن

ازت عکس میگیرن.

تازه بعضی وقتها هم دوست دارن لباسی که اونا دلشون

میخواد رو بپوشیم و بعد عکس بگیرن.چه کم توقع.

اصلا فکر نمیکنن که ممکنه ما تو حس نباشیم.

منم اینبار تمام عکسهای بابایی رو خراب کردم.

یا گریه کردم، یا اخم کردم،یا بهش نیگا نکردم.

۳.یه چیز جالب:

دیگه مثل قبل هر جور مامانی میخواد، نمی خوابیم.

قبلا هر جوری ما رو میذاشتن رو تخت ، صبح همونجور

ما رو تحویل میگرفتن.

اما الان دیگه هر جور راحتیم می خوابیم.

من تو خواب دور میزنم و مانیا روی پهلوش میخوابه.تازه

مانیا داره سعی می کنه برگرده رو شکمش بخوابه.

اما نمی دونم چرا تا هر کی ما رو میبینه سریع مارو

برمیگردونه به حالت قبلی.

بعدش هم احتمالا فکر میکنه مارو نجات داده.

باباجون، بذارین ما زندگیمونو کنیم.

خوبه یکی بیاد هی تو خواب شما رو جابجا کنه؟

اینم ۲ تا عکس که بابایی میخواست از ما بگیره و من

نذاشتم موفق بشه. مانیا هم یه ذره همکاری کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:7  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

وای از دست این آبجی مانیا.نمی دونم چرا هر کاری که

من می کنم اونم سریع انجام میده.

چندروز زحمت کشیدم یه جیغ جدید یاد گرفتم که به محض

استفاده ،همه سریع میومدن سراغ من.

دو روز نگذشته بودکه نمیدونم چطوری آبجی مانیا هم این

جیغو یاد گرفت.دیگه اثر این جیغ از بین رفت.

البته منم که دیدم اینطوره ، سریع تلافی کردم.

یادتونه آبجی مانیا شیر خشک نمی خورد؟

حالا منم دیگه شیر خشک نمی خورم.

تازه تصمیم گرفتم چند روز تحویلش نگیرم.می تونیدتصمیم

جدید منو توی عکس پایین ببینید.

 این آبجی مانیا یه کار دیگه هم می کنه که من دوست

ندارم.هرکس یه نگاه بهش میکنه ، بی جنبه بازی درمیاره

و سریع باهاش گرم میگیره.

حتی یه ذره هم کلاس نمیذاره.

بعدش هر کی که منو می بینه میگه این خانم خیلی جدیه.

یه کار جدید هم یاد گرفتم ،البته مانیا هم بلده.

دستمو میبرم تو دهنم و شروع می کنم به خوردن.

خیلی خوشمزه نیست ولی خوب از هیچی بهتره.

فقط نمی دونم چرا بعضی وقتها انگشت دستم میره تو

چشام یا رو صورتم خط میندازه.

حالا یه چیز دیگه هم میگم و میرم تا بعد:

دیروز جشن تولد سالگرد عروسی مامانی و بابایی بود.

من و آبجی مانیا هم دعوت بودیم.

توضیح بابایی:

۱.مانا و مانیا هر جشنی رو فکر میکنن جشن تولده!!!

۲.مانیا هم دقیقا مثل مانا دچار همین سوتفاهمه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:1  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

۱۰۰ روز از ۳۰ مهر گذشت.

حالا ما ۱۰۰ روزه هستیم.

بابایی میگه ما وارد باشگاه صد تایی ها شدیم.

ما که نفهمیدیم این کار ، کار خوبیه یا نه؟

صدمین روز تولدمون مبارک.

یه شعر از بابایی و ۲ تا عکس از خودمون میذاریم تو وبلاگ.

عکس بالایی مانیا و عکس پایینی ماناست.

۲تا دختر دارم در خوشگلی تک

۲ تا دختر دارم ناز و وروجک

۲ تا دختر دارم چون دسته گل

۲ تا دختر دارم مثل عروسک

۲ تا دختر دارم زیبایی ناب

۲ تا دختر شبیه قرص مهتاب

و انگاری خدا در صورتاشون

۲ تا چشم قشنگو کرده در قاب

۲ تا دختر دارم شیرین تر از قند

۲ تا دختر ، هدایای خداوند

خدایا از تو میخواهم نبینه

کسی روی لباشون غیر لبخند

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:20  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

دفعه قبل آبجی مانا تنهایی اومده بود.این بار هم من مجبور

شدم تنها بیام اینجا.قول میدیم دفعه بعد با هم بیایم بهتون سر

بزنیم.این چند روز اتفاقات جالبی افتاد :

۱.برای اولین بار تو عمرمون برف بارید و ما دیدیم چه شکلیه.چقدر

قشنگ بود. فقط نمی دونیم چرا وقتی برف اومد هوا یهو سرد شد.

مامانی می گفت که برف و گاز با هم قهر کردن و گاز گذاشته و رفته.

ما و مامانی مجبور شدیم برای اینکه سردمون نشه بریم خونه دایی

جون مامانی . خیلی خوش گذشت.وقتی که برف و گاز با هم آشتی

کردن برگشتیم خونه.

کاشکش برف و گاز هیچوقت با هم قهر نکنن.

۲.انگاری یکی از دوستای بابایی ٬ گفته میخواد مارو برای پسراش

خواستگاری کنه.

بابا هم گفته که ما می خوایم ادامه تحصیل بدیم.       

چند روزیه من وآبجی مانا داریم فکر میکنیم خواستگاری و ادامه

 تحصیل ٬ یعنی چی؟ولی چیزی نفهمیدیم.

شما میدونید اینا که گفتم یعنی چی؟ 

۳.آبجی مانا میگه من لجبازی میکنم و شیرخشک نمی خورم.اما

واقعا اینجوری نیست.من فقط دلم میخواد بیشتر تو بغل مامانی باشم.

هر چند بعضی وقتها دلم به حال مامانی هم میسوزه که اصلا نمیتونه

استراحت کنه .چند روز پیش هم بین شونه هاش درد میکرد ٬ خیلی

ناراحت شدیم  ولی حتما مامانی هم دوست داره که ما بیشتر تو بغلش

باشیم. 

یه چیز دیگه هم بگم.

بابایی یه شعر تازه برای ما گفته که دفعه بعد میخواد بزاره تو وبلاگ.

دوستتون داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 11:32  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  | 

سلام

من امروز تنهایی اومدم اینجا چون آبجی مانیا خوابه.

سریع میگم این چند روزه چه خبری بوده و میرم:

۱.چند روزی بابایی پیش ما بود.خیلی خوش گذشت.شب آخری

 که پیش ما بود برای اینکه بیشتر ببینیمش تا نزدیکای صبح

 نذاشتیم بخوابه.من و آبجی مانیا به نوبت ادای دل درد داشتن

 درآوردیم.طفلکی بابایی هم فکر میکرد دل درد ما جدیه

و مدام رو سر ما ایستاده بود.

۲.چندروز پیش یکی اومده بود میخواست جیگر مارو بخوره.یکی

هم اومده بود و میگفت چشاتونو بخورم.اینجا خیلی خطرناکه.

۳.ما هنوز نمیدونیم اسممون واقعا چیه؟ ۱نفر به ما میگه خاله جون.

۲نفر به ما میگن عمو جون. ۳ نفر به ما میگن دایی جون.تازه ۲ نفر هم

به ما میگن عمه جون.

مگه اسم ما ٬ مانا و مانیا نیست؟

۴.از روزی که آقادکتره گفت :شیرخشک نان بهتر از هوماناست ٬ آبجی

مانیا لجبازی میکنه و شیرخشک هومانا نمیخوره.هر چی بهش میگم

تا بابایی شیرخشک نان پیدا کنه ٬ همین هومانا خوبه ٬ گوش نمیکنه.

این دختر کوچیکا همشون اینطورن؟

اینم ۳ تا عکس جدید از ما:(خیلی دست و دلبازی کردیم.مگه نه؟)

 

شما میتونید بگید کدوم یکی آبجی مانیاست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:22  توسط بابا/مامان/مانا/مانیا  |