|
سلام
۱.سر این یه مساله اصلا با کسی تعارف نداریم.
اگه قراره هله هوله ای بخوریم ،
اگه قراره از وسیله ای استفاده کنیم ،
حتما باید قبلش از استاندارد بودن خوردنی یا وسیله مذکور مطمئن بشیم.
اینه که مدتیه که منتظر جواب سوالاتی از این قبیل هستیم:
استاندارد این بخاری کجاست؟
استاندارد این بستنی ،تلویزیون، یخچال ، لوبیا ، برنج کجاست؟
استاندارد ... .
۲.مامانی میگه، سئوالاتی رو که حاصل یه عمر سر و کله زدن فلاسفه با
موضوع حیات و مرگ بوده و آخرش هم حسرت به دست اوردن جواب رو
با خودشون منتقل کردن به یه دنیای دیگه ، ما بعد از ۴ سال و ۴ ماه زندگی
مطرح کردیم.
سئوالاتی در باب چگونگی و چرایی پای گذاشتن در این دنیا و چگونگی و چرایی
مرگ!!! 
اینکه خدا چجوری مارو به مامانی و بابایی داده و سناریوهای تحلیلی مرتبط ، از
دلمشغولیهای این روزای ماست.
یادش بخیر ، چندماه پیش که تلویزیون داشت یه حیوون مرده رو نشون میداد و
بابایی داشت دنبال کلماتی میگشت که مفهوم مرگ رو خیلی صریح و شفاف به
ما نگه ، خیالش رو راحت کردیم و گفتیم که " اون حیوون مرده و دیگه نمیتونه
نفس بکشه." 
و چه بار سنگینی رو از دوش بابایی برداشتیم. 
۳. یه سرگرمی جدید توی خونه ما اینه که:
ما م.ی.ر.ق.ص.ی.م و بابایی و مامانی باید بگن که ما چجوری م.ی.ر.ق.ص.ی.م.
مثلا یه بار باید بگن، خارجی م.ی.ر.ق.ص.ی.م ، بعدی مث عروسهاس ، بعدیش هم
ر.ق.ص محلیه و اون یکی ایرونیه. 
برنامه پذیرش کارآموز هم داریم به زودی. 
۴.فکر کنین که یه خواهری داشته باشین مث مانا خانوم.
اونوقت این مانا خانوم ، مدادشو مستقیم بزنه وسط دو ابروی کمونیتون و بعد که
مامانی با دیدن یه اثرپررنگ قرمز رنگ ،بپرسه که چرا زدی؟
با خونسردی هر چه تموم تر جواب بده :
"آخه فکر کردم مجسمه است."
۵.بعنوان دخترای خونه، باید حواسمون به همه چیز باشه دیگه.
از جمله اوضاع ظاهری بابایی. 
اینه که در یه تقسیم کار ، اول مانا به ته ریش یه میلیمتری بابایی گیر داده وگفته:
"ریشاتو بزنی خوش تیپ تر میشی ، فقط به کسی نگو که من گفتم." 
و بعد از چند روز ، من وقتی بابایی رو تنها گیر آوردم بهش گفتم که :
"من اصلا دوست ندارم تو ریش داشته باشی ،همیشه ریشاتو بزن". 
دختر داشتن همینجوری نیست که بابایی. 
۶.و یه خبر دیگه از مانا خانومی این که :
بر سر یه اختلاف دیدگاه بسیار جزئی ، برگشته خیلی راحت و با صدای رسا میگه :
"ای کاش من تنهایی دنیا میومدم ." 
خیلی دلم گرفت.خیلی. 
۷.هر چی هم که مانا گفته باشه ، دلیل نمیشه که نخوام عکسشو بذارم اینجا.
تازه محض نشون دادن مرام و معرفت ، اول عکس مانا رو میذارم و بعد عکس
خودمو.


نوشته شده توسط بابا/مامان/مانا/مانیا در شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 11:24 | لینک ثابت |
|