تبليغاتX
مانا و مانیا ، دخترای آسمون

مانا و مانیا ، دخترای آسمون

صفحه ی نخست | آرشيو | پست الکترونیک | خروجی وبلاگ

مناقشات خواهرانه

سلام

۱.وقتی من به بابایی میگفتم که :

"بیا برو توی شرکت آقاجون کار کن ."

و مانا هم به بابایی پیشنهاد میکرد که:

" بهتره بری بانک کار کنی ، جون پول زیاد بهت میدن ."

همه اش بخاطر اینه که ما دلمون نمیخواست بعد از ۴۰ روز ، دید و بازدید عید رو

 بی خیال بشیم و دل از اون همه سرگرمی و تفریح و مهمونی و فامیل و ... بکنیم

و دوباره برگردیم به جایی که ۷۵۰ کیلومتر دورتره از اینهمه دلخوشی.

این هم که ما بعد از گذشت یه هفته از بازگشت غمبارمون ، هنوز هم بهونه شمال

رو میگیریم و دلتنگیهامون گاهی بصورت اشک از دیده سرازیر میشه ، نه بخاطر اینه

که محلات شهر بدیه ، بلکه به خاطر همه دوستان و فامیلاییه که اینجا نیستن و شاید هم

بخاطر اون حیاط بزرگ و سرسبز و قشنگیه که وقتی بابایی می خواست بدونه که چقدر 

دوسش داریم و ما گفتیم " به اندازه حیاط خونه مامان سید " ، کاملا متوجه شد که خیلی 

خیلی خیلی زیاد دوسش داریم.  

۲. حالا هم که با این همه دلتنگی اومدیم اینجا و مستقر شدیم ، مانا خانوم نمیذاره که

 بی خیال خاطراتمون بشیم و به روال اون ۴۰ روز ،هی میره ومیاد و میپرسه که :

"امشب کجا میخوایم بریم مهمونی؟" 

۳. برای اینکه یه بار ، بر اثر پریدن از روی میز غذاخوری ، تا چند روز نتونی راحت راه بری

، یه بار بر اثر پریدن از روی تاب ، گونه ات محکم بخوره به میله فلزی و یه طرف صورتت

کبود بشه واسه چندین روز و  هر روز هم جای یه کوفتگی، روی دست و پات پیدا بشه

و همه اینها هم در شرایطی باشه که ملت چهارچشمی مواظبت هستن و چندین بار هم

به موقع مانع صدمه دیدنت شدن ، لازم نیست که یه پسر شیطون و با انرژی مازاد باشی.

همین که اسمت "مانا" باشه هم کافیه. 

۴.اینکه مامانی ، هر از چندگاهی ، یه تیکه موی کنده شده،  از دور و بر اتاقها پیدا میکنه ،

 هیچ ربطی به مناقشات مابین ما دو تا خواهر و تبعات اون نداره عمرا.

یکسانی رنگ موهای یافته شده با موهای ما هم احتمالا پاپوشیه که دوختن واسه ما یا

حتی بعید هم نیست که ناشی از تفاوت های فرهنگی باشه. 

۵.اونهایی که سابقه داشتن دخترعمو رو دارن ، لطف کنن آداب برخورد با یه دخترعموی

تازه به دوران رسیده رو واسه ما که دختر عموهای تازه تاسیس  هستیم ارسال

کنن تا ما بتونیم سنگ بنای روابطمون رو با روناک خانومی از همین اول درست بنا کنیم.

۶. با توجه به تقاضای مکرر هموطنان گرامی و نظر به تکریم همیشگی دوستان در این 

وبلاگ ، واسه آخرین بار تصمیم گرفتیم خودمون رو یه جوری بهتون معرفی کنیم که دیگه

راحت بتونین ما رو از هم تشخیص بدین.

از این رو اعلام می نمائیم که اون خاتونی که رنگ لباسش سبزه ماناست و اون یکی رو

هم که مشاهده میکنین که چه خانوم باشخصیتیه ،خودتون حدس بزنین .


نوشته شده توسط بابا/مامان/مانا/مانیا در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت 13:8 | لینک ثابت |

قلبی از جنس طلا

سلام

۱.اصلا باورمون نمیشه که از پارسال تا حالا چیزی ننوشتیم.

چی میشد اگه طول سال اینقده کوتاه بود که هر چند روز یه بار سال عوض

می شد و سفره عید و عیدی گرفتن به راه بود و کسی نمی تونست مارو از

از این عید دیدنی ها محروم کنه و... .

تازه اون موقع ، هر چند روز یه بار هم می تونستیم یه جشن تولد بگیریم .

خلاصه کلی مزایا داشت که می شد تنها عیبش رو که بالا رفتن سریع عدد

سنمون بود، ندیده گرفت.

۲.یه چیزی که پارسال نتونستیم ازش بگیم بازیهامونه.

البته بازیهایی به سبک و شیوه خاص ما.

مثلا اینکه ما یه شعری رو بصورت لب خونی و بدون صدا می خونیم و بابایی و

مامانی باید بگن چه شعریه.

شرطش هم اینه که اشتباه بگن و بعدش هم که ما گفتیم نه این نبود و اون بود ،

بگن : وای چه اشتباهی کردم.

یکی دیگه اینه که تا یکی بخواد از بیرون بیاد توی خونه ، ما سریع بریم قائم بشیم

و اون بنده خدا مارو پیدا کنه.

شرط بازی هم اینه که اول همه اتاقها و حموم  و آشپزخونه و زیرمبلها و ... رو با

دقت بگرده و از حاضرین هم بپرسه که مانا و مانیا رو ندیدین ؟ و بعد بیاد مارو از

پشت پرده پیدا کنه.

یا بازی گل یا پوچ که اگه خورشید رو هم گرفته باشیم توی دستمون و نورش چشم

طرف رو خیره کنه ، باید اشتباه بگه تا ما برنده بشیم.

و کلی بازی دیگه که شروط اونها تقریبا مث همه.

۳.از مرحله وارد کننده صرف شعر و قصه خارج شدیم و پا به وادی تولید داخلی شعر

و قصه گذاشتیم.

شعرها و قصه های مارو هرکی شنیده ، خوش به حالش شده و تقاضای پخش مجدد

داشته.

تازه اگه حمایت جدی از ما بشه ، احتمالا همین روزها ارزآوری هم داشته باشیم .

قراره بزودی هم بنیاد حفظ آثار نانیا رو راه اندازی کنیم تا هم اشتغالزایی کرده باشیم

و هم بعدا گرفتار آه و نفرین فرهنگ دوستان این مملکت نشیم که چرا از دوران طلایی

کودکیمون ، چیزی براشون به یادگار نذاشتیم.

از اینرو و برای شروع ، یه کاغذ و مداد دادم به بابایی و بهش گفتم که : این شعری که

من می خونم رو بنویس تا من بعدش دوباره بخونم ، ببین درست نوشتی یا نه.

۴.نباید که همه چیزو مستقیم به ما بگن تا ما درک کنیم.

خوب ما هم آدمیم دیگه و خیلی چیزها رو می فهمیم.

اینجوریه که وقتی صحبت پول شد ، اظهارنظر کردیم که :

" اگه آدم پول نداشته باشه ، نمیتونه غذا بخوره و از گشنگی میمیره."

۵.و یک نکته هم از مانیا که برخلاف مطالبی که توی پست قبلی در مورد من نوشت،

نشون داد که در پشت اون ظاهر طلبکارش ، قلبی داره از جنس طلا ، وقتی که

من کنار ساحل ایستاده بودم و آب میخورد به پای من و اون داد میزد:

"آبجی نرو توی آب ، غرق میشی ، تورو خدا یکی نجاتش بده ، نذارین غرق بشه و

... ."

خدائیش آب خیلی سرد بود اما خواهرانه های مانیا خیلی حال میداد و باعث شد که

یه ذره بیشتر بمونم توی آب.


نوشته شده توسط بابا/مامان/مانا/مانیا در شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 15:54 | لینک ثابت |

در کمال خونسردی

سلام

۱.سر این یه مساله اصلا با کسی تعارف نداریم.

اگه قراره هله هوله ای بخوریم ،

اگه قراره از وسیله ای استفاده کنیم ،

حتما باید قبلش از استاندارد بودن خوردنی یا وسیله مذکور مطمئن بشیم.

اینه که مدتیه که منتظر جواب سوالاتی از این قبیل هستیم:

استاندارد این بخاری کجاست؟

استاندارد این بستنی ،تلویزیون، یخچال ، لوبیا ، برنج کجاست؟

استاندارد ... .

۲.مامانی میگه، سئوالاتی رو که حاصل یه عمر سر و کله زدن فلاسفه با

موضوع حیات و مرگ بوده و آخرش هم حسرت به دست اوردن جواب رو

با خودشون منتقل کردن به یه دنیای دیگه ، ما بعد از ۴ سال و ۴ ماه زندگی

مطرح کردیم.

سئوالاتی در باب چگونگی و چرایی پای گذاشتن در این دنیا و چگونگی و چرایی

مرگ!!!

اینکه خدا چجوری مارو به مامانی و بابایی داده و سناریوهای تحلیلی مرتبط ، از

دلمشغولیهای این روزای ماست.

یادش بخیر ، چندماه پیش که تلویزیون داشت یه حیوون مرده رو نشون میداد و

بابایی داشت دنبال کلماتی میگشت که مفهوم مرگ رو خیلی صریح و شفاف به

ما نگه ، خیالش رو راحت کردیم و گفتیم که " اون حیوون مرده و دیگه نمیتونه 

نفس بکشه."

و چه بار سنگینی رو از دوش بابایی برداشتیم.

۳. یه سرگرمی جدید توی خونه ما اینه که:

ما م.ی.ر.ق.ص.ی.م و بابایی و مامانی باید بگن که ما چجوری م.ی.ر.ق.ص.ی.م.

مثلا یه بار باید بگن، خارجی م.ی.ر.ق.ص.ی.م ، بعدی مث عروسهاس ، بعدیش هم

ر.ق.ص محلیه و اون یکی ایرونیه.

برنامه پذیرش کارآموز هم داریم به زودی.

۴.فکر کنین که یه خواهری داشته باشین مث مانا خانوم.

اونوقت این مانا خانوم  ، مدادشو مستقیم بزنه وسط دو ابروی کمونیتون و بعد که

مامانی با دیدن یه اثرپررنگ قرمز رنگ ،بپرسه که چرا زدی؟

با خونسردی هر چه تموم تر جواب بده :

"آخه فکر کردم مجسمه است." 

۵.بعنوان دخترای خونه، باید حواسمون به همه چیز باشه دیگه.

از جمله اوضاع ظاهری بابایی.

اینه که در یه تقسیم کار ، اول مانا به ته ریش یه میلیمتری بابایی گیر داده وگفته:

"ریشاتو بزنی خوش تیپ تر میشی ، فقط به کسی نگو که من گفتم."

و بعد از چند روز ، من وقتی بابایی رو تنها گیر آوردم بهش گفتم که :

"من اصلا دوست ندارم تو ریش داشته باشی ،همیشه ریشاتو بزن".

دختر داشتن همینجوری نیست که بابایی.

۶.و یه خبر دیگه از مانا خانومی این که :

بر سر یه اختلاف دیدگاه بسیار جزئی ، برگشته خیلی راحت و با صدای رسا میگه :

"ای کاش من تنهایی دنیا میومدم ."

خیلی دلم گرفت.خیلی.

۷.هر چی هم که مانا گفته باشه ، دلیل نمیشه که نخوام عکسشو بذارم اینجا.

تازه محض نشون دادن مرام و معرفت ، اول عکس مانا رو میذارم و بعد عکس

خودمو.


نوشته شده توسط بابا/مامان/مانا/مانیا در شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 11:24 | لینک ثابت |